مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
   
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  
حتما ببنید
دیدگاه مولوی درباره زندگی، عشق، مرگ
نگاهی به شعر باغ من از مهدی اخوان ثالث
نقد ادبي و انواع آن
اتوبیوگرافی چیست؟
زلال وحی در اشعار حافظ
نگاهی کوتاه به زندگی و آثار الكساندر دوما
چند حکایت شیرین از عبید زاکانی
برندگان نوبل ادبیات چه کسانی بوده اند؟
دقت کردید ؟؟
/Voting/public_opinion/default.html
/photo-gallery/archive/17/135/276/0/30/default.html
http://news.tebyan-zn.ir/
/archive/photography/0/10/default.html
/News-Article/Help/help_for_using_tebyan/2010/12/27/16865.html
/Directory/Free-Web-Submission.html
/News-Article/News_agency/public_relation_tebyan/2012/1/11/48585.html
/ItMatchOnline.html
جدیدترین مطالب این بخش

ادبيّات حَسْب حالى و زندگى نامه اى
يكى از گونه هاى خواندنى و صميمى در ادبيّات، خاطرات و يادداشت هاى گزارشى از زندگى و احوال هنرمند است...

ادبیات روایی به مثابه رسانه
ادبیات از استعداد بازگویی کامل رخداد برخوردار نیست. آنچه در نوشته بازسازی می شود همیشه چیزی کمتر یا...

ارسال مطالب به دوستان
send to freinds ارسال مطلب برای استفاده سایر دوستان

عنوان مطلب : نمايى از ادبيّات امروز
 
 برای ارسال این مطلب به دوستتان لطفا منو های زبر را بدقت تکمیل و دکمه ارسال را کلیک نمایید

 
 
 
 
  
دریافت رایگان (کلیک کنید)
ارسال دعوتنامه (کلیک کنید)
بازدید ها :   596   بازدید   
تاریخ درج مطلب  23/1/1393
تغییر اندازه متن:  افزایش اندازه فونت متن    کاهش اندازه فونت متن
  چاپ این مطلب  

نمايى از ادبيّات امروز

نمايى از ادبيّات امروز واحد شعر و ادب تبیان زنجان-

 

در جاى ديگر هم اشاره اى داشتيم كه يك نويسنده خوب بايد با آفاق قلم آشنا باشد و به ويژه از جلوه هاى ادبى مورد علاقه جوانان امروز شناختى كامل بيابد، خواه خود در آن عرصه دستى و ذوقى داشته باشد و خواه نه. بسيارند جوانانى كه وقتى مى بينند يك عالم روحانى يا استاد فرهيخته يا مربّى ارجمند، با همه دانش و آگاهى اش، از زبان هنر امروز بى خبر است، از او رميده مى شوند و به گفتار و نوشتارش رغبت نشان نمى دهند.

يك مربّى آگاه بايد بداند مخاطبانش بهترين لحظه هاى خود را با كدام دسته از آثار ادبى و هنرى سپرى مى سازند; از خواندن شعر احمد شاملو و مهدى اخوان ثالت و فريدون مشيرى و فروغ فرّخزاد چه مايه لذّت مى برند; چقدر به رمان هاى كازانتزاكيس و گابريل گارسياماركز دل بسته اند; از خواندن آثار صادق هدايت و صادق چوبك و رضا براهنى چه حسّى پيدا مى كنند; با فيلم هاى بيضايى و كيا رستمى و كيميايى و مهرجويى چه ارتباطى برقرار مى سازند; ... اگر يك مربّى از اين حقايق آگاه نشود، چگونه مى تواند پل ارتباطى مستحكمى با مخاطب خود ايجاد كند؟ و روشن است كه آگاهى از اين حقايق، نيازمند آن است كه آن آثار و همانندهاشان را بشناسيم و زبانشان را درك كنيم، هر چند لبريز از سخنان خلاف اركان اعتقادى ما باشند. اصولا هنرمندان مسلمان بايد به جاى دشنام دادن و رنج بردن، آثار ديگران، خواه خودى ها و خواه بيگانگان، را با حوصله بخوانند و به هنگام، آن ها رانقد كنند; از مايه هاى توفيق آميزشان بهره ببرند; و با زبان آن ها آشنا شوند. تنها از اين طريق مى توان "فرزند زمان خويشتن" گشت.

البتّه اين صحنه، نمايى ديگر هم دارد. در ادبيّات امروز، به ويژه پس از انقلاب ارجمند الهى ما، كم نيستند كسانى كه آشنايى با آثارشان مى تواند به پرورش ذوق و درك فضاى هنرى روزگار كمك كند. در عين حال، اين كسان يا از خود مايند و يا نه همچون گروه اوّل، با ارزش هاى اعتقادى ما سر ستيز ندارند.

خواندن آثار اين دسته براى مربّيان آگاه و مشتاقان هنر و نگارش توصيه مى شود. شاعرانى همچون سهراب سپهرى، سلمان هراتى، عليرضا قزوه، ساعد باقرى، احمد عزيزى، قيصر امين پور، مهرداد اوستا، و محمود شاهرخى هر يك از زاويه اى مى توانند به ما درس بياموزند و شاخصه هاى ذوقى و زبانى مان را قوّت بخشند. در ميان نويسندگان نيز كسانى مانند سيّد مهدى شجاعى، حميد گروگان، جلال رفيع، غلامعلى حدّاد عادل، على شريعتى، شهيد سيّد مرتضى آوينى، رضا رهگذر، كيومرث صابرى، و شهيد مصطفى چمران اسوه هايى ارجمندند.

اينك، در واپسين سطرهاى اين فصل، خوب است يكى از نمونه هاى زيبا و ماندنى هنر انقلاب و جبهه را در قلم سيّد مهدى شجاعى به نظاره بنشينيد:

ضريح چشم هاى تو

امشب پنجمين شبى است كه تو بر خاك آرميده اى و دست مَحرم باد كاكُل هايت را پريشان مى كند. بى معنى است اگر بگويم كه دلم پيش توست، تو خود دل منى كه اكنون بر خاك افتاده اى و ديگر نمى تپى.

دل مرده نيستم كه هرگز نمرده اى; دلسرد هم نيستم كه تو به خورشيد، گرما مى دهى. چطور بگويم؟ دلْ خسته، نه; دلريش هم نه; دلخوشم، كه تو خوشحال و سرخوشى. از آن دم كه تو آن جا خفتى، من تا به حال نخوابيده ام، از آن لحظه كه تو قرار يافتى، من آرام نگرفته ام.

بى قرارى ام را نگذاشته ام كسى بفهمد، امّا تو فهميده اى لابد.

در اين پنج شبانه روز تو حتماً نوازش مدام اين نگاه خسته را به روى پيكر شكسته ات، احساس كرده اى.

فكر نكن جان بابا! كه من بى فكرى كرده ام.

تمام اين پنج شب و روز كه از فراز آن تلّ خاك تو را مى نگريسته ام، در بيابان و ذهنم راهى مى جسته ام كه به تو دسترسى بيابم و از دسترس آتش دورت كنم.

امّا ديدى خودت كه ميسّر نبود قاسم من!

آتش بود كه از دو سو مى باريد و نفس خاك را مى بريد.

و اكنون مگر نه چنين است؟ آرى; ولى طاقتم تمام شده است.

اين كه الآن مى ايم محصول تصميم هم الآن نيست. از همان ابتدا كه تو را نشانم دادند و از همان ابتدا كه آن دوربين دوست داشتنى پيكر تو را پيش چشمم كشيد، تاكنون در التهاب و اضطراب اين تصميم بوده ام كه چگونه تو را از معركه در ببرم. نجاتت دهم از اين وانفساى خون و گلوله و آتش. پس اين سينه خيز نتيجه آن سوزش سينه اى است كه اين پنج شب و روز دست و پنجه ام را براى رفتن نرم مى كرده است.

هم الآن اگر بدانند ديگران كه چه مى كنم، بى ترديد ممانعت خواهند كرد و مرا باز خواهند داشت.

نه كه بگويند نبايد چنين شود. بَل خواهند گفت كه اين كار تو نيست و خود بار اين رسالت را بر دوش خواهند كشيد. و رضاى من در اين نيست.

با خود عهد كرده ام كه بيايم و تنها بيايم و پيكر ضعيف و سبكت را همراه با غم سنگينت و خاطره هاى شيرينت، تنها بر دوش بكشم ... و پدرى معنايش همين است.

اگر پدرى بتواند سنگينى غم فرزندش را با دوش ديگران تقسيم كند كه كمر خودش تا نمى شود، نمى شكند و موهايش به سپيدى نمى نشيند. اين همه از آن است كه پدر چنان بار سنگينى را يك تنه بر دوش مى كشد.

از وقتى كه خبر رفتنت را شنيدم و بر خاك افتادنت را ديدم،در برخوردهايم با ديگران يك لبخند افزوده ام به آنچه كه سابق داشته ام.

درست است كه عمده وقتم را صرف نگريستن به تو كرده ام، اما آنچه با ديگران بوده است، چنين بوده است.

نخواسته ام كه شريك داشته باشم براى غم و در آن ديار براى پاداش و رضاى خدا.

داشتم عطش سنگرها را مرتفع مى كردم، آب مى دادم به بچه هاـ ديده بودى كه ـ خواستند مقدّمه بچينند در گفتن خبر شهادتت.

مى دانستند كه مادر ندارى و برادر و خواهر، و مى دانستند كه من و تو مانده ايم فقط از آن خانوار بزرگ ايل مانند كه دست موشك به دامن حياتمان نرسيده.

و مى دانستند پيوند محكم دوستيمان را و انس والفتمان را.

و از همين رو مى خواستند مقدّمه بچينند.

گفتم: رفتن همگام و ماندن خدا را خدا خود گفته است; نه اكنون كه از دير باز. و قاسم من هم چيزى بيش از همگان نداشته است.

گفتند: خبر را چه كسى آورده است؟

گفتم: بوى پسر; بوى خون آغشته پسر.

به خدا قسم كه دروغ نگفتم. اگر نبود بوى تو قاسم، در اين تاريكى شب كه ماه هم در كار جدال با ابرهاى سياه است، من جهت چگونه مى گرفتم و راه به سوى تو چگونه مى يافتم؟

تو باور نمى كنى پسر كه وقتى به خانه مى آمدم و تو بودى، لازم نبود كه از لباست، كفشت و صدايت، بودنت را دريابم. بوى تو حضورت را در خانه فاش مى كرد بى آن كه خود بدانى.

و اكنون اين بوى توست كه مرا سينه خيز به سوى تو مى كشاند.

اين منوّرها كه از ظلمت سنگر دشمن برمى خيزند، كار را بر پدرت مشكل مى كنند. بيابان به كف دست مى ماند و روشنى اين منوّرها هر حركتى را در پهناى دشت لو مى دهد. دشمن مى خواهد بيدارى اش را به رخ بكشد; به آدمى مى ماند كه در خواب راه مى رود; افتادنش حتمى است. وقتى صداى توپ و خمپاره قطع مى شود، چه سكوت هول انگيزى بر دشت سُلطه مى يابد، دل زمين انگار مى خواهد بتركد.

چشم هايم را عرقى كه از پيشانى سرازير مى شود، مى سوزاند; آن قدر كه خزيدن آرام مرا كندتر مى كند.

دشت، آن قدرها هم كه به نظر مى آمد، صاف نيست، فراز و نشيب دارد.

نه پدر جان خسته نشدم، مى خواهم عرقم را بخشكانم و قدرى رمق به پاهايم برگردانم. خسته هم اگر شده باشم، چه چاره؟ پيرمردم. راستش را بگويم، تا اين جا را هم كه آمدم قوّت من نبود، عشق تو بود كه مرا مى كشيد. من كجا مى توانستم اين همه راه را يك ريز، سينه خيز بيايم؟ و اين عشق تا مرا به تو نرساند، خلاصم نمى كند. خيالم از اين بابت راحت است.خيال تو هم تخت باشد.

چه نسيم خنكى وزيدن گرفته است! در فروردين ماه جنوب همين قدر هم از خنكى غنيمت است. ولى حيف، وقتى كه به زانوها و سرآرنج هايم مى خورد، طعم مطبوعش را از دست مى دهد و به سوزش بدل مى شود.

هان؟ انگار خيس است!

اين آرنج ها و زانوها آن قدر بر زمين ساييده اند كه پارچه و پوست را از رو برده اند و به خون رسيده اند. با خداست كه براى نماز صبح، اين خون ها پاك بشود.

با دوربين كه نگاه مى كردى، مسافت اين همه نبود. در اين سياهى محض، تشخيص هم نمى شود داد كه چقدر از راه مانده است.

اين سنگ هاى تيز، حركت عقربه هاى ساعت را كند مى كنند و شايد رفتن من را. آنچه نگران كننده است بيم دميدن نابهنگام سپيده است.

هر شب اگر سپيده دوست داشتنى بود و انتظار كشيدنى، امشب، تو زيباتر از سپيده در انتظار منى.

مى آيم، مى آيم و عطش لب هايم را با ضريح چشمانت جبران مى كنم. اين صدا، صداى چيست؟ صداى حرف؟ در اين بيابان برهوت؟

چه بى فكرى كردم من كه تفنگى، چيزى برنداشتم. به سنگرهاى عراقى اگر رسيده باشم چه؟

كاش لااقل رفتن را به كسى مى گفتم كه اگر بازگشتم ممكن نشد ... كه اگر جنازه ام در بيابان پيدا شد ... نزديك سنگر عراقى ها ... بدانند كه براى چه آمده ام ...

... ولى نه بچه گانه است اين فكر. مهم خداست، كه مى داند; مهم روسفيدى در پيشگاه اوست. او مى داند كه براى چه آمده ام. اگر مرا از جمله دوستان نپندارد، در زمره دشمنان نمى شمارد. مى داند كه آمده ام جنازه پسرم را از چنگال آتش دشمن در ببرم.

خدايا! خودت كه مى دانى. و اين مرا بس است. تو كمك كن كه بس باشد، نگرانىِ دانستنِ ديگران در دل نباشد.

اكنون چاره اى نيست جز آرام گرفتن و گوش سپردن، كه صدا از كجاست. حركت كردن و نزديك تر شدن خطرناك است، گوش ها را فقط تيز بايد كرد.

ـ از محراب به ذوالفقار ... از محراب به ذوالفقار ... از محراب به ذوالفقار... والله كه اين سنگر ديده بان خودى است. دشمن، محراب و ذوالفقار چه مى داند چيست؟ پيش از آن كه چگونه حرف زدنشان خودى بودنشان را ثابت كند، چه گفتنشان از پس اثبات اين مدّعا برمى آيد.

اكنون حضور خودم را چطور برايشان توجيه كنم؟

سلام! بچه هاى من! خودى ام، نترسيد، خسته نباشيد ...

هان؟ اسمم را از كجا مى دانيد؟ ... در اين ظلمات، چطور مرا شناختيد؟... صدايم مگر چه نشانه اى دارد؟ نه، نمى نشينم، نيامده ام كه بمانم ... آب؟ براى آب آوردن نيامده ام، ولى دارم، يك قمقمه آب دارم ... بخوريد ... نوش جانتان ... قربان هوشتان. درست حدس زديد، براى قاسم آمده ام ... نه كه ببينمش فقط ... آمده ام كه ببرمش ... همه اين حرف ها را مى دانم، ولى دل است ديگر و محبّت پدرى. دل كه هميشه با حرف هاى منطقى آرام نمى گيرد. گاهى وقت ها هم از اوامر عقل، سر مى پيچد. به هر حال براى اين منظور آمده ام ...

نه، اين ديگر محال است، اين را نمى پذيرم. اگر بگوييد بر گرد بر مى گردم، ولى به شما اجازه رفتن نمى دهم ... به جان امام قسمتان مى دهم كه اصرار نكنيد. كارتان را بكنيد كه از هر عبادتى ارزشمندتر است ... باشد، برمى گردم همين جا.

خدا حفظتان كند ... مواظب خودتان باشيد ... محتاجم به دعايتان ... على يارتان ... خدا نگهدار.

اين طور كه معلوم است زياد نبايد مانده باشد; از حرف هاى بچّه ها هم همين طور برمى آمد.

آمدم قاسم جان !

هوا انگار دارد روشن مى شود، نبايد سحر آن قدر نزديك باشد. مگر چقدر از شب رفته است؟

نه، اين ماه است كه دارد براى ديدن رويت، از پشت ابرهاى سياه، سرك مى كشد.گودال هايى اين چنين بايد جاى گلوله باشد، توپ يا خمپاره.

خدا كند كه پيكرت در امان باشد از تهاجم اين زبانه هاى آتش; كه در امان مانده است.

اين بو، بوى توست و اين پيكر، پيكر تو بايد باشد.

خدايا شكرت كه حرام نشد آن همه زحمت.

سلام قاسم من! سلام بابا! سلام دلاور! چه بوى عطرى مى دهى بابا. مگر نه پنج شبانه روز است كه جان داده اى؟ اين بوى عطر و گل از كجاست بابا؟

بگذار اوّل پيشانى ات را ببوسم. نه، دست هايت را. نه، نه، اوّل پايت را،كه اين پاى رفتن را خدا به تو داد و به من نداد.

يك عمر دست مرا بوسيدى بى آن كه شايسته باشم. و من يك بار، بگذار پاى تو را ببوسم كه شايسته عمرى بوسيدن و بوييدن است.

نور مهتاب اگر چه به چهره ات جلاى ديگرى مى بخشد، امّا دشمن را هم بى خبر از اين ديدار نمى گذارد.

آب آورده بودم كه خون محاسنت را شستشو دهم، اما بچّه هاى ديده بان، برادرانت، تشنه بودند. خدا انگار آن آب را براى آن ها در قمقمه من كرده بود. محاسن تو را خانه هم كه رفتيم شستشو مى شود داد. آن ها واجب تر بودند.

تو مهمان حوض كوثرى قاسم!

براى همين اين قدر آرام خوابيده اى. در خواب بارها ديده بودمت، امّا هيچ گاه چنين آرامشى ملكوتى در تو نيافته بودم.

مادرت چطور است؟ باهميد انگار، نه؟ با برادرها و خواهرهايت. جمعتان جمع است. اين منم كه حسابى تنها شده ام.

حرف، زياد با تو دارم. اين جا، جاى گفتنش نيست. جنازه ات را كه بردم، نمى گذارم سريع دفنت كنند. يك شبانه روز براى سخن گفتن با تو وقت مى گيرم. در اين روشنى مهتاب، نشستن در كنارت كار درستى نيست. من هم دراز مى كشم، اما نه اين سمت. آن طرف مى خوابم كه اگر دشمنى كه در اين نزديكى است ديدمان، به تو آسيب نرساند.

اى واى! باز هم انگار جنازه در اين بيابان هست. چند قاسم ديگر بر خاك افتاده است؟

قاسم جان! عزيز دل! پاره جگر!

مى دانى كه براى چه آمده بودم. آرى; ولى اكنون مى خواهم دست خالى برگردم.

اگر تنها تو بودى، تو را مى بردم; اگر مى توانستم همه قاسم ها را از بيابان جمع كنم، باز تو را مى بردم. امّا بپذير كه بردن توِ تنها، نهايت خودخواهى است; خدا پسندانه نيست. اين بزرگ ترين گناه است كه آدمى در اين قاسم آباد، تنها يك قاسم ببيند، قاسم خودش را ببيند.

من مى روم، تنها و دست خالى.

اما نه.

بگذار اين نوار سبز "كربلا ما مى آييم" را كه با خون سرخت امضا كرده اى از پيشانى ات باز كنم و زيباترين يادگارى تو را بر پيشانى ام داشته باشم.

من مى روم، امّا شايد با حمله بچه ها بازگردم; زمانى كه همه را بتوانيم با خود ببريم، اين چند قاسم ديگر را كه در اين نزديكى خوابيده اند. شايد هم بازنگردم. الآن روز مى شود و بيابان غرق آتش.

بر ساحل سخن ( شیوه ها و مهارتهای نویسندگی)

نویسنده: ، ابوالقاسم حسینی

منبع :  مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی


 

گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان 
http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.html

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و تبیان زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .تبیان زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت تبیان زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ' ارسال گزارش ' زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش
آرشیو های مرتبط : ادبيّات روایی , ادبيّات داستانى ,
  

12345
 
0 نفر به اين مطلب راي داده اند
میزان متوسط :0.0 از 5

اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد ؟
 نام و نام خانوادگی : 
آدرس Email :             
کد درون تصویر را وارد نمایید                       
 
 12345 
ضعيفعــالی
ضمن تشکر از توجه شما به این مطلب , نظرات سازنده شما در هر مطلب را صمیمانه ارج نهاده و آنرا به عنوان مرجعی قابل اعتماد جهت پیشرفت و ترقی اطلاع رسانی در فضای گفتمانی مناسب , می دانیم و اميد داريم بتوانيم از حسن نظر شما در راستاي افزايش سطح ارائه محتوا و خدمت رساني بهره گيريم.
نظر شما پس از بررسی توسط بخش محتوا, قابل روئیت برای عموم خواهدبود .
(توجه: تایید نظرات به معنی قبول و یا تایید محتوای آن  از سوی تبیان زنجان نمی باشد )

 
 

171772
© 2004-2009 Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.