مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
   
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  
حتما ببنید
انواع افسانه های فارسی
برندگان نوبل ادبیات چه کسانی بوده اند؟
اتوبیوگرافی چیست؟
نگاهی کوتاه به زندگی و آثار الكساندر دوما
نگاهی به شعر باغ من از مهدی اخوان ثالث
نقد ادبي و انواع آن
دیدگاه مولوی درباره زندگی، عشق، مرگ
زلال وحی در اشعار حافظ
دقت کردید ؟؟
/ItMatchOnline.html
/archive/photography/0/10/default.html
/archive/Religion_Thoughts/the_infallibles_family/god_messengers/Muhammad_prophet/0/10/default.html
/Directory/Free-Web-Submission.html
/Voting/public_opinion/default.html
/News-Article/Help/help_for_using_tebyan/2010/12/27/16865.html
/photo-gallery/archive/17/135/276/0/30/default.html
http://news.tebyan-zn.ir/
جدیدترین مطالب این بخش

تحليل موضوعي شعر ملك الشعراي بهار(2)
بهار در مدح پيامبر اكرم ( صَلَّي الله عَلَيه و آله ) چهار قصيده سروده است كه نسبت به ديگر قصايدش بل...

شعر ملك الشعراي بهار
ميرزا محمد تقي، ملك الشعراي بهار، در سيزدهم ربيع الاول سال 1304 هجري قمري، در شهر مقدس مشهد در خانو...

ارسال مطالب به دوستان
send to freinds ارسال مطلب برای استفاده سایر دوستان

عنوان مطلب : تحليل موضوعي شعر ملك الشعراي بهار(3)
 
 برای ارسال این مطلب به دوستتان لطفا منو های زبر را بدقت تکمیل و دکمه ارسال را کلیک نمایید

 
 
 
 
  
دریافت رایگان (کلیک کنید)
ارسال دعوتنامه (کلیک کنید)
بازدید ها :   1804   بازدید   
تاریخ درج مطلب  14/7/1393
تغییر اندازه متن:  افزایش اندازه فونت متن    کاهش اندازه فونت متن
  چاپ این مطلب  

تحليل موضوعي شعر ملك الشعراي بهار(3)

 تحليل موضوعي شعر ملك الشعراي بهار(3) واحد شعر و ادب تبیان زنجان-

 

علم

راز عقب ماندگي كشورهاي جهان سوم چيست؟ چرا ايران با آن تمدن كهن و پيشينه ي عظيم تاريخي در عرصه ي علم و تمدن فناوري بازماند؟ علت را در كجا بايد جست و جو كرد؟ آيا رشادت و شجاعت مردم زير سؤال مي رود يا جهل و خودخواهي و رذايل حاكم بر حكام عامل اصلي فاجعه است، يا دشمنان از قدرتي آنچنان برخوردار بوده اند كه شكست آنان رؤيايي بيش نبوده است، و يا انديشمندان ما جرأت تحول فكري نداشته اند و سرعت حركت آنها منطبق با سرعت تحولات جهان نبوده است؟

 آيا در يك قضاوت كلي، مي توان گفت كه حداقل در تاريخ معاصر، فرهنگ تغييرپذيري در كشور ما به علل مختلف، كم مايه و بي جان است؟ بي گمان، پاسخ به اين سؤالات در حوصله ي اين مختصر نمي گنجد، ولي در يك مقايسه، شروع تاريخ تحولات ژاپن به زمان ناصرالدين شاه باز مي گردد.

 دقيقاً، روزهايي كه اميركبير به جرم روشن كردن چراغ علم و فرونشاندن آتش خودخواهي ها، در حمام فين به قتل مي رسد و پيش از او نيز قائم مقام فراهاني كه هنوز قامت راست نكرده بود، در پاي مطامع خود كامگان قرباني شد.

 بدين ترتيب گذشته ي ما كه بزرگاني چون ابن سينا و خواجه نصير را در بستر خود پروده بود، همچنان، در گذشته ماند و آينده و حال ما از آن بهره نگرفت.

حقيقيت اين است كه مشكلات تاريخ معاصر ما، هم به جمع انديشمنداني باز مي گردد كه نتوانسته اند براي رسيدن از شرايط موجود به وضعيت مطلوب، برنامه ريزي كنند و سپس در پاي اين هدف بايستند و هم به تاريخ دو هزار و پانصد ساله ي شاهنشاهي ما باز مي گردد كه روحيه ي خودخواهي را آنچنان به ارث گذاشته است كه هر كس خود را محور قدرت مي داند و واضح است نظامي كه اجزا و اركانش، همچون چرخ دنده هاي يك سيستم مكانيكي، هماهنگ با يكديگر عمل نكنند، حاصلش توليد و بهره وري نخواهد بود.

انتظار رشد و ترقي بدون چرخش هماهنگ اين گردونه، ساده انديشي است. اين مشكل، در گذشته، گريبانگير كشور ما بوده و موجب شده است تا فرهنگ تغيير و تحول، جايگاه خود را نيابد و ما هم، بدون نگاه به آينده پيوسته به گذشته تكيه كنيم و در گذشته بمانيم. گذشته اي كه اگر سرمايه ي حركت به سوي آينده قرار گيرد، ما را به هدف، نزديك خواهد ساخت، ولي اگر گذشته را فقط با احساس و عشق در آغوش بگيريم و به فردايش نينديشيم، انرژي خفته اي است كه بيگانگان هشيار، از آن بهره خواهند گرفت.

بهار كه در واقع يك رجُل سياسي - فرهنگي است، تمام هدفش اين است كه بتواند تحركي ايجاد كند و در اين راستا، شعر براي او ابزار التذاذ نيست. او براي شعر مسئوليت اجتماعي مي آفريند. وقتي كه تاريخ گذشته ي ايران را به نظم مي كشد، دل خسته مي شود. غناي ديروز و فقر امروز، بي توجهي پادشاهان، جهل حكام، هوسراني هاي درباريان، ناكامي قهرمانان و عقب ماندگي ايران، او را آزرده خاطر مي سازد.

او به لطيفه ي فرهنگي طنز آميزي اشاره مي كند و مي گويد: روح قناعت كه امري اخلاقي است، در فرهنگ علم جويي و پيشرفت جامعه جاري شد. سپس در يك تحليل عجولانه ناشي از رنج و درد اظهار مي كند: در كنار اين عقب ماندگي كار علم تاريخ و ادب و اصول و حكمت بالا گرفت، گرچه اين اوج، هيچ سودي براي مملكت ندارد:

خود گرفتم شافعي و بوحنيفه زنده گشت *** با سخن چون روزگار انوري، ارزنده گشت

چيست حاصل، گرنه بيخ فقر و ذلت كنده گشت *** بخت كشور شد سيه، چون، رخت كشور ژنده گشت

اگر سطح فرهنگ جامعه اي بالا برود، خود به خود، سطح علمي آن جامعه نيز بالا خواهد رفت و برعكس. به نظر مي رسد كه اين نكته از نظر بهار دور مانده است، وگرنه تحول فقهي، حكمي و ادبي كه امواج آن حركت در پي حركت بيافريند و فرهنگ ساز شود، در تاريخ ما مشهود نيست.

اگر به فلسفه و تاريخ به درستي پرداخته مي شد و ذهن هاي تيز به اين علوم مي پرداختند، در بسياري از زمينه هاي علوم انساني، وامدار اروپا و بسياري از مستشرفان اروپايي نبوديم. جالب است كه خود بهار شاهد تاريخ نويسي ادوارد براون است، در صورتي كه به زعم او اگر كار بالا گرفته بود - بايد حداقل در اين زمينه، ايرانيان گوي سبقت را مي ربودند. به نظر مي رسد، فقر در زمينه ي علوم تجربي آنچنان شديد بوده است كه بهار كفه ي علوم انساني را به ظاهر پر مي بيند. و چون از همسفري با ژاپن بازمانده، گمان مي كند به تاريخ و ادب پرداخته است:

ما و ژاپن همسفر بوديم اندر آسيا، *** او سوي مقصد شد و در نيمه ره مانديم ما

بي گمان رشد علمي يك جامعه، غني شدن از دانش و فناوري و بي نياز شدن از كشورهاي حاكم بر جهان، همه اهدافي معنوي است كه بهار را وامي دارد كه جوانان را به سوي علم بخواند.

" اي جوانان مدارس، بي سوادان حاكم اند ". او مي داند جامعه اي كه علم و خرد در آن، رشد نكند، فقر و مرض در آن شديد، و اخلاق و ايمان در سطح نازلي خواهد بود. به همين دليل از دانايي نبايد هراسيد. دانش، هميشه پلكان ترقي بينش است و جهان بيني هاي محدود، فرزند فقر علم اند. بي گمان قناعت در اين حوزه، مجاز نيست. بايد حكمت گمشده ي مؤمن باشد (41) و مؤمن هرگز نبايد احساس كند كه همه ي دانايي ها را يافته است. بايد بداند كه باب علم، محدود نيست.

طول و عرض ادراك به وسعت جهان است و هيچ چيز مانع كسب دانش نيست. در حقيقت، علم طلبي و دانش افزايي جزء ايمان جامعه ي ماست و فرهنگي است كه پيامبر ( صَلَّي الله عَلَيه و آله ) آموخته است ( اطلب العلم من المهد الي اللحد )، چرا جامعه ايران در روزگار بهار اين فرهنگ را باور نكرده و نپذيرفته بود؟ چرا پژوهشگران تلخي اين درد را احساس نمي كردند؟ بهار پاسخ اين سؤالات را در كج انديشي حاكمان سياسي مي داند. او مي گويد: اگر هم مي خواستند تحولي ايجاد كنند، هوسراني هاي دربار اجازه نمي داد:

مابقي صرف هوس هاي شه و دربار شد *** وانهمه وام گران بردوش ايران بار شد

او در اينكه نظام به قدرت نيازمند است، ترديدي ندارد، ولي:

همره سر نيزه، ببايد دو چيز *** مغز حكيم و دل يزدان پرست

مردم افزون خواه، نيازمند عقل و خرد و علم و ادب اند؛ علمي كه تاج برتري است وعقلي كه گنج پنهان است:

دو چيز افزوني دهد، بر مردم افزون طلب: *** سرمايه ي عقل و خرد، پيرايه ي علم و ادب

او كفه ي هيچ عنصري را با علم برابر نمي بيند. در مقايسه علم و ثروت، انسان ثروتمند بي علم را فقير مي پندارد و مي گويد:

اي خواجه! به جز سيم و زر چه داري؟ *** چون علم نداري دگرچه داري

از علم شود خاك بي هنر، زر *** بنگر كه ز علم و هنر چه داري

بهار، پيوسته با عبارات گوناگون پرچم علم را به اهتزار در مي آورد و عواقب سوء جهل را بر مي شمرد. اين بار، او مي گويد: « فردوس من چيست؟ دانش و دوزخ كجاست؟ جهل » و در ابيات ديگر مي گويد: « دانا بود بهشتي و نادان، جهنمي ». بهار، در اين تعبيرات از باورهاي حتمي و قطعي مردم استفاده مي كند و با زبان دين آنها را به سوي علم فرا مي خواند تا سرنوشتي را كه در آينده، دچار خواهند شد، ملموس تر ببينند.

 او به اين وسيله به دنبال تغيير فرهنگ مردمي است كه به قناعت علمي، خو كرده اند و انگيزه ي تلاش براي ترقي و تعالي بيشتر را از كف داده اند.

بهار در جاي ديگر، جامعه را از يأس بر حذر مي دارد، زيرا از نظر او زمان، سپري نشده است. دست به كار شدن براي يك تحول علمي، هيچ وقت، دير نيست و زنده كردن تاريخ گذشته امكان پذير است.

معتقد است هر كس به هر گونه اي كه مي انديشد و با هر خاستگاه فكري كه دارد، مي تواند به سوي علم و صنعت رو كند اگر چه در انديشه ايران باستان است يا به فكر زنده كردن اسلام. او به مخاطبان خود اطمينان مي دهد كه پيوسته، جهان به يك رنگ نخواهد ماند و اميد به اينكه دوباره جلال و فرهنگ به شرق بازگردد، اميد كاذبي نيست به همين دليل توصيه مي كند كه جهل و اوهام را بايد از سر ريخت و با قلبي پر از صداقت كوشيد.

بهار مي داند كه براي رسيدن به قله ي سعادت، دو بال علم و ايمان، لازمه ي پرواز است و در قصايد خود، به گونه اي تناسب اين دو را ذكر مي كند:

در اين بعد، نكته ي جالب توجه اين است كه بهار خود را شاعر مقطع سني خاصي نمي داند. او در عين حالي كه شاعر جمع بزرگان است، شاعر و سراينده ي سرود كودكان دبستاني نيز هست و همه را به گونه اي به علم، ايمان و صداقت دعوت مي كند. اين، نشانه ي تواضع بهار و احساس مسئوليت اجتماعي اوست. او مي داند، آينده رهين انديشه همين كودكان است كه بايد در زبان و انديشه، اهل علم و عمل باشند:

كار ما صنعت است و علم و عمل *** كارهاي دگر نمي دانيم

توجه به اشعار كودكان معلول اين نيست كه در اين دوره، ادبيات براساس سن مخاطبان طبقه بندي نشده بود، چه بسا عدم اين طبقه بندي، شاعر را ملزم به سرودن اين گونه ابيات نكند و بر او نيز خرده اي نيست، اما اين انگيزه در سر كسي است كه بيش از آينده ي شعر و شاعري، به آينده و سرنوشت ملت مي انديشد.

او در اين سرود، كودكان را با گذشته ي ايران پيوند مي دهد، روح وطن پرستي را در آنها مي دمد و بين مليت و نژاد و دين ارتباط برقرار مي كند. « همه پارسي زاده و آريايي و در بند دين و ايمانيم ».

وقتي رضاخان، بهار را به زندان افكند، وي در همان زندان قصايد و حبسيه هايي مختلفي سروده است. اين قصايد، علاوه بر اينكه گوياي فشار روحي است كه به بهار وارد شده است، روح مقاومت و پايداري او را نشان مي دهد و از سوي ديگر، بيانگر اهداف حركت بهار است. بهار در اين قصايد همپاي هدف سياسي، هدف فرهنگي و حس دانش پژوهشي و ادب دوستي خود را متذكر مي شود و همه ي سرمايه خود را همين مي داند. سرمايه اي كه موجب بقاي نام بهار خواهد شد.

بانگ من، بانگ دانش و ادب است *** بانگ او، بانگ فضه و ذَهب است

بهار زيبايي علم را بر زيبايي صورت ظاهر ترجيح مي دهد و سفارش مي كند كه به حسن و جمال نبايد تكيه كرد. اگر ذره اي علم در مغز دختري باشد، بهتر از خالي است كه در كنج لب اوست:

تكيه منماي به حسن و به جمال، اي دختر *** سعي كن در طلب علم و كمال، اي دختر

قصيده ي « بهترين دوست كجاست؟ » ثمره ي يكي از روزهاي دوران حبس بهار است كه به گونه اي ديگر، همه را به مطالعه و تفكر فرا مي خواند. دوستي كه بتواند از همه چيز با همه ي خطوط و با صدها بار تكرار، برايت سخن بگويد، كتاب است:

اين چنين دوست، كتاب است، ازو روي متاب *** اين چنين يار، كتاب است، ازو دست مدار

سرانجام، او راه نجات وطن و نوسازي اين كهنه ي شش هزار ساله را در اين مي بيند كه ابتدا اصلاح مزاجي و اداري صورت پذيرد و به دنبال آن، تجديد فنون و علم و اصلاح عقيده انجام شود تا وطن كهنه، دوباره نو شود؛

تجديد فنون و علم و انشا

اصلاح عقيدتي و كاري

نو كردن كهنه زين قرار است

فقر:

بهار در كنار نگاه به مسائل سياسي، از مسائل اجتماعي غافل نيست، به ويژه اينكه خود او، دست كم در اوايل زندگي، از اين درد بي خبر نبوده است.

گذران زندگي خود و خانواده اش، او را واداشت تا از تحصيل در خارج از كشور بازماند. با وجود اينكه به گفته ي دكتر مهرداد بهار، زندگي متوسطي داشته اند، ولي روح لطيف او از همدردي با مردم غافل نبوده است. شبانگاهي كه سرماي زمستان يورش مي آورد، بهار يتيمي را توصيف مي كند كه در گوشه ي خيابان در مقابل توفان طبيعت، در زير يورش باد و برف، بدبختي خود را ورق مي زند.

به راستي فقر، زاييده ي فقدان تفكر عدالت اجتماعي است كه سياست هاي نابخردانه مديريتي نظام هاي سلطه طلب آن را به ارمغان مي آورد. عدالت اجتماعي در مفهوم گسترده ي آن، موجب رشد استعدادهاي مردم، آگاهي نسبت به حقوق فردي و اجتماعي و همچنين آشنايي با روش هاي صحيح دستيابي به آن مي شود.

بي گمان نبود امكانات مناسب براي ترقي همگان، موجب مي شود تا عده اي خاص به پيشرفت هاي مختلف اعم از علمي، اقتصادي و اجتماعي دست يابند. مراتب مختلف فقر از ميزان عدالت در جامعه حكايت مي كند.

علماي اقصتاد براي فقر آستانه تعريف مي كنند. اگر فقر در جامعه اي از حد آستانه بگذرد، بحران به وجود مي آيد، اختلاف طبقاتي شديد مي شود، فاصله ها زيادتر مي شود، درك طبقات از يكديگر ضعيف مي شود؛ جامعه دو قطبي مي شود و هر قطب، فرهنگ خاصي به خود مي گيرد. در چنين جامعه اي، گوش ها براي شنيدن هر پيامي آماده نيست و باورها به سمتي سوق مي يابد كه در آن زندگي مي كند. مساعدت هاي انسان دوستانه كاهش مي يابد و حس و حميت كمرنگ مي شود.

 در اينجا نقش اصلي حكومت، در جهت دهي جامعه و اركان اجرايي آن به سمت عدالت، بارز مي شود. بهار اين نكته را به خوبي، در يافته بود، گرچه فراواني اين موضوع نسبت به موضوعات ديگر، در مجموع اشعار او كم است، ولي همين قدر كه به اين موضوع پرداخته است، از حساسيت دروني او حكايت مي كند:

وه! كه جز احتياج و فقر و ضرر *** نيست سرلوحه ي مقاله ي ما

بهار براي اينكه علت فقر را نشان بدهد و بيچارگان را نسبت به عامل اصلي فقر، آگاه كند، مسمط مستزادي مي سرايد و ضعف عمل حكمت را در آن ترسيم مي كند و با معرفي طبقات مفتخوار، رنجبران را مخاطب قرار مي دهد تا با همت و تلاش خود، از اين دربه دري و بدبختي جان به در برند:

اي مفتخوران مفتخوري تا كي و چند؟ *** كو حس و حميت؟

اي رنجبران! در به دري تا كي و چند؟ *** بيچاره رعيت

البته بهار، فقط به عوامل داخلي اكتفا نمي كند او مي داند كه اينان بازيچه اي بيش نيستند و در پشت پرده، استعمار خارجي است كه با ابزار استبداد داخلي، ملت و مملكت را به ورطه ي هلاكت مي كشاند. بهار به درستي دريافته بود كه انگليس و روس به دنبال منافع خود هستند.

 او مي دانست منافع استعمار جز با پايمال كردن منافع ملت تامين نمي شود و حرص استعمار، بدان حد است كه فقط به منافع خود مي انديشد. به همين دليل در قصيده اي در سال 1331 خطاب به انگليس مي گويد:

هر كجا گنجي نهان، يا ثروتي ديدي عيان، *** حيله ها كردي كه خود، آن گنج را دارا شوي

نكته ي ديگري كه بهار به آن اشاره دارد، فرهنگ مردم فقير است. فرهنگي كه ستمگران با هاله اي از دين به خورد مردم داده اند. مردم همه چيز را به دست تقدير سپرده اند و بدبختي را روزي مقدري مي دانند كه رهايي از آن در نظام خلقت ممكن نيست و كار خدا چون و چرا ندارد و قسمت را بايد پذيرفت. بعضي را قسمت فقر و بعضي را بخت ثروت، يار است و خدا چنين خواسته است. اينها هاله هايي است كه مردم برخلاف دستورات زلال و رهايي بخش اسلام، باور كرده بودند.

شايد براي ما كه در اين دوران، زندگي مي كنيم و جامعه اي رشيد و آگاه داريم، اين مسائل، پيش پاافتاده جلوه كند، ولي اين، واقعيت تلخي است كه زمانه ي بهار به شدت با آن دست به گريبان بوده است.

 براي بيان اين مضمون، بهار دختر گدايي را تصوير مي كند كه با پدر مناقشه مي كند و از او مي پرسد: چرا خدا به گدايان سيم و زر نداد؟ چرا در خانه ي ما يك بار سماور به جوش نمي آيد؟ چرا نانواي محل از ما بي خبراست؟ چرا همسايه اي كه روضه مي خواند، از ما غافل است:

گفتش پدر: خموش! كه ايزد به ما و تو *** در كار خود اجازه ي چون و چرا نداد

تصوير ديگر بهار، فقر فضلاست. او معتقد است كه سفلگان، جاهلان، بي دينان، چاپلوسان و دشمنان ايران، در اين مملكت سيرند و راست شعاران و ملت ايران گرسنه اند (42). با اين توصيف، شيوه ي ارزش گذاري حكومت را تصوير مي كند. در ديد او، حكومت، كساني را مي خواهد كه نينديشند، زيرا انديشه هزينه دارد. انديشه موجب طرد جغد و زاغ و جذب قمري و هزار مي شود. او در واقع، مي خواست به نحوي، حكومت رضاخان را زير سؤال ببرد و اعلام كند كه مبناي ترقي درا ين جامعه علم نيست، چاپلوسي و مداهنه است و هر كه به خلاف آن بينديشد و مسلك خود را آشكار كند، گرسنه خواهد ماند (43) به همين جهت، اهل دانش و فضل گرسنه اند. به قول حافظ « تو اهل فضلي و دانش، همين گناهت بس! » (44)

بهار با اين ابيات، نمايي از معيارهاي حكومت خفقان آميز رضاخان را ترسيم مي كند و به طنز مي گويد:

عاقل آن نيست كه فضلي و كمالي دارد؛ *** عاقل واقعي آن است كه مالي دارد!

نوع دوستي

بهار ضمن توصيه به اغنيا، از آنان مي خواهد به بيچارگان كمك كنند، زيرا گرفتن دست نابينا لذت بخش است. او بدين وسيله مي خواهد چراغ نيمه خاموش فطرت آنان را روشن و حس نيمه جان نوع دوستي آنان را بيدار كند. بدين منظور با قصيده اي، داستان كسري و دهقان را به تصوير مي كشد و با شاه بيتي زيبا و ماندني، ترسيم تابلو نوع دوستي را به اتمام مي رساند و داستان را به پايان مي برد:

ديگران كاشتند و ما خورديم *** ما بكاريم و ديگران بخورند

بهار، تنها به نصيحت اكتفا نمي كند، بلكه ايشان را هشدار مي دهد كه از خشم پروردگار بترسند و از اطفال بي سرپرست بي خبر نباشند. سپس مي گويد: بترسيد از سائلي بيچاره كه به همراه همسر و طفلان سرمازده اش در اين شب سرد زمستاني بر در خانه ي شما زانو زده اند و شما به آنها پاسخ نمي دهيد. بترسيد كه مبادا خداوند از شما رو برگرداند.

تو به عشرت، خفته در مشكوي خويش *** از تو برگرداند ايزد، روي خويش

در پايان قصيده، با صراحت تمام به ثروتمندان اعلام مي كند: اگر از خدا نمي ترسيد از شورش بترسيد، آن گاه كه ديگر غضب آنان به جوش آيد:

اي غني!از جنبش و جوش گدايان، الحذر! *** اي نواداران! ز يأس بينوايان، الحذر!

اي زبردستان! زخشم خرده پايان، الحذر! *** اي توانگر! زين همه ظلم بينايان، الحذر!

مدايح بهار

مدايح بهار را بايد به چند دسته تقسيم كرد: قسم اول، مدايحي است كه شاعر همچون همه ي شاعران به مدح ممدوح مي پردازد، خواه لايق و خواه نالايق. او مي خواهد خود را معرفي و جايگاه خود را حفظ كند. زيرا فكر مي كند جز طريق مدح، راه ديگري براي ابراز وجود ندارد. قصيده اي كه در مدح مظفرالدين شاه سروده است، از اين نوع است. در اينجا شاعر به هيچ، جز مدح نمي انديشد:

به غير مدح تو، اندوخته ندارد هيچ *** همي ز مدح تو زنده است و نام در افواه

با وجود اينكه مسائل اجتماعي در اين قصيده، كم رونق است، ولي قوّه ي خيال نيز آنچنان كشش و جاذبه ندارد كه خواننده را در لذت تركيبات و استعارات فرو برد و بهار را شاعري نو بپندارد. در واقع، بهار در اين گونه قصايد، كلمات آشنا را پيرايه اي جديد نمي بخشد و با همان هنجارهاي مرسوم شعرا سخن مي گويد و فرم اداي مدح، همان است كه در طول تاريخ ادب بر زبان شعرا، جاري بوده است تركيباتي همچون دست جور، دست عدالت و نسيم صبا، كه در اشعار ديگران شاعران بكار رفته است.

قسم دوم، ترجيع بند بهار در مدح محمد علي شاه و رثاي مظفرالدين شاه، احساس خواننده را تحريك مي كند. در اين ابيات، مرگ و شادي در كنار يكديگر قرار گرفته اند، از يك سو مي گويد: " اندوه را ثمري نيست " از سوي ديگر، جز شادي، كاردگري نيست ". پدر، رفته و پسر، جاي او گرفته است.

 صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت. اين ترجيع بند نيز با دعا به جان محمدعلي شاه و آرزوي اينكه هميشه مديحه سراي او باشد، پايان مي پذيرد. گرچه فرم و محتوا هر دو تكراري است ولي بعضي تناسبات زيباست.

در اين نوع مدح، شاعرممدوح را مطلق مي بيند. هيچ گردي بر پيكر ممدوح نشسته است. او مظهر قوت تمام است و فر وجلالش پايان ناپذير. اين گونه مدايح كه در وصف پادشاهان و بعضي از وزيران سروده شده است، بيشتر به ايام آغازين شاعري بهار باز مي گردد. بهار هر چه پخته تر مي شود، مدح و نصيحت را بيش از پيش با هم در مي آميزد. بيشتر مواقع، مناعت طبع او اجازه نمي دهد كه همچون شعراي دربار شعر بگويد. حتي در يكي از قصايد كه در مدح مظفرالدين شاه سروده است، به نحوي او را نصيحت مي كند و مي گويد:

ملك عروسي است، عدل و دادش، كابين *** در ده كاين و شو مر او را داماد

قسم سوم مدايح بهار بر اثرفشار روحي و در زندان يا تبعيد سروده شده است. نوع بيان شعر، حاكي از فقدان انگيزه ي دروني وي است، مانند بعضي مدايحي كه براي رضاخان سروده است. او خود در عنوان قصيده ي « وارث مظلوم طهمورث و جم » كه در مدح رضاخان سروده است، چنين مي نويسد:

« اين قصيده را به موجب اشاره و اصرار فروغي، رئيس الوزراء كه به وسيله ي لقمان الدوله به توسط همسرم كه او را از اصفهان به تهران براي همين كار احضار كرده بودند، به من تكليف شد، گفتم و فرستادم و بلافاصله به تهران احضار گرديدم » (45)

بخش ديگر مدايح بهار، مدح يا رثايي است كه براي شخصيت هايي همچون اميركبير، قائم مقام فراهاني، ستارخان، قمرالملوك، سردار اسعد، مدرس، شيخ محمد خياباني، جميل صدقي زهاوي شاعر عراقي و غلامعلي حكيم، امين الله صدر، ميرزاده ي عشقي، حسين بهزاد نقاش، تاگور هندي، پوشكين شاعر روسي و استاد همايي سروده است.

بخشي از مدايح او درباره ي كساني است كه هم دوره ي او بوده اند و دوباره با اشعار پرگله و شبه هجو ديگري نسخ شده اند.

غير از مواد ياد شده، برخورد بهار با پادشاهان، تند و انتقادي بوده است، براي مثال، پس از جلوس محمد علي شاه، تاريخچه ي ايران را طي ترکيب بند مفصلي به نظم كشيد و شاه را چنين نصيحت كرد:

پند بپذير اي ملك، زين گوهران دايگان *** نيكي از زشتان مجوي و ياري از همسايگان!

اين همه آثار شاهان، خسروا افسانه نيست. *** شاه را شاها، گريز از سيرت شاهانه نيست

برخوردهاي تندتر او را با محمد علي شاه، در اين بيت مي توان جست و جو كرد:

بيش از اين شاها! بر ريشه ي خود، تيشه مزن، *** خون ملت را در ورطه ي ذلت مفكن

همان گونه كه ملاحظه مي شود، روحيه تهاجمي بهار با شرايط سني جواني وي نيز متناسب است.

منبع:راسخون

 


گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان 
http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.html

پي نوشت ها :

1- ما پاسدار دين و كتاب پيمبريم *** و اينان عدوي دين و كتاب و پيمبرند ( ديوان بهار، نشر آزاد مهر، ص 218 )

2- همان، قصيده جهنم، ص 139.

3- آل عمران / آيه ي 19.

4- ديوان بهار، ص 289.

5- كهف / آيه 9.

6- ديوان بهار، ص 18.

7- صف / آيه 13.

8- ديوان بهار، ص 167.

9- انعام، آيه ي 70.

10- ديوان بهار، ص 163.

11- انفال آيه 30.

12- ديوان بهار، ص 131.

13- زمر آيه 3.

14- ديوان بهار، ص 300.

15- آل عمران / آيه ي 92.

16- ديوان بهار، ص 398.

17- بقره، آيه ي 195.

18- ديوان بهار، ص 564.

19- همان، ص 187.

20- ديوان، ج1، ص 251.

21- اعراف، 179.

22- ديوان، ج1، ص 252.

23- قدر، 5.

24- انبياء / آيه ي 30.

25- ديوان بهار، ص 203.

26- ديوان، ص 522.

27- ديوان خاقاني شرواني، جهانگير منصور، ص 78.

28- ديوان بهار، ص 182.

29- همان.

30- همان.

31- همان، ص 352.

32- ديوان حافظ، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 359، ص 488.

33- گفتم ز دام زلف، رهايي بخش *** اين خاطر پريش مقيد را ( همان، ج1، ص 136 )

34- به روي تو، صنما! ختم شد نكو رويي *** چو بر پيمبر ما ختم شد پيامبري ( همان، ج1، ص 244 )

35- همان، ص 230.

36- آيه 19 آل عمران.

37- پيغمبران به مدرس فضل او *** حاضر شوند، خواندن ابجد را ( ديوان بهار، ج1، ص 132 )

38- جز سفسطه نيست عايد ما *** كاوهام گرفت جاي ادراك

39- ديوان حافظ، به كوشش خطيب رهبر، ص 225.

40- مقدمه ي ديوان بهار، نشر آزاد مهر، ص9، 1382.

41- الحكمة‌ ضالة المؤمن ( نهج البلاغه، صبحي صالح، ص 481 ).

42- دشمن ايران به يك قرار سير *** ملت ايران به يك قرار، گرسنه

43- وانكه تملق نگفت و در همه حالي *** مشكل خود كرد آشكار، گرسنه ( ديوان بهار، ص 393 ).

44- فلك به مردن نادان دهد زمام مراد *** تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس ( ديوان حافظ، خطيب رهبر، غزل 269، ص 363 ).

45- بهار، ديوان، ج2، ص 413.

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و تبیان زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .تبیان زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت تبیان زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ' ارسال گزارش ' زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش
  

12345
 
0 نفر به اين مطلب راي داده اند
میزان متوسط :0.0 از 5

اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد ؟
 نام و نام خانوادگی : 
آدرس Email :             
کد درون تصویر را وارد نمایید                       
 
 12345 
ضعيفعــالی
ضمن تشکر از توجه شما به این مطلب , نظرات سازنده شما در هر مطلب را صمیمانه ارج نهاده و آنرا به عنوان مرجعی قابل اعتماد جهت پیشرفت و ترقی اطلاع رسانی در فضای گفتمانی مناسب , می دانیم و اميد داريم بتوانيم از حسن نظر شما در راستاي افزايش سطح ارائه محتوا و خدمت رساني بهره گيريم.
نظر شما پس از بررسی توسط بخش محتوا, قابل روئیت برای عموم خواهدبود .
(توجه: تایید نظرات به معنی قبول و یا تایید محتوای آن  از سوی تبیان زنجان نمی باشد )

 
 

176569
© 2004-2009 Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.