مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
   
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  
حتما ببنید
می‌خواهم کارآفرین شوم
هیات مذهبی بعنوان نهاد اجتماعی
استرس چيست؟
تاثیر مثبت انديشی در موفقیت و زندگی
ریا و باطل شدن اعمال
افزایش اعتماد به نفس با چهار هفته تمرین
اخلاق در روابط عمومی
مواظب کیف خودباشید!
دقت کردید ؟؟
/photo-gallery/archive/17/135/276/0/30/default.html
/archive/photography/0/10/default.html
/Directory/Free-Web-Submission.html
/ItMatchOnline.html
/Voting/public_opinion/default.html
http://news.tebyan-zn.ir/
/News-Article/News_agency/public_relation_tebyan/2012/1/11/48585.html
/News-Article/Help/help_for_using_tebyan/2010/12/27/16865.html
جدیدترین مطالب این بخش

پدیده‌ی دین، پادزهر «توده‌زدگی»
توهم قدرت دولت به خود می‌بالد، و چون نیک بنگری، آن قدرت موهوم چیزی جز خودرأیی رؤسای قبیله که چرخ د...

از پذیرش مسئولیت های اعمالتان طفره نروید
پیش‌داوری کردن درباره دیگران اکثر اوقات به سرزنش کردن آن‌ها منجر می‌شود. اگر سرزنش نوعی بازی است که...

ارسال مطالب به دوستان
send to freinds ارسال مطلب برای استفاده سایر دوستان

عنوان مطلب : پدیده‌ی دین، پادزهر «توده‌زدگی»
 
 برای ارسال این مطلب به دوستتان لطفا منو های زبر را بدقت تکمیل و دکمه ارسال را کلیک نمایید

 
 
 
 
  
دریافت رایگان (کلیک کنید)
ارسال دعوتنامه (کلیک کنید)
بازدید ها :   140   بازدید   
تاریخ درج مطلب  24/1/1396
تغییر اندازه متن:  افزایش اندازه فونت متن    کاهش اندازه فونت متن
  چاپ این مطلب  

پدیده‌ی دین، پادزهر «توده‌زدگی»

پدیده‌ی دین، پادزهر «توده‌زدگی»

 توهم قدرت دولت به خود می بالد، و چون نیک بنگری، آن قدرت موهوم چیزی جز خودرأیی رؤسای قبیله که چرخ دولت را می گردانند نیست. همه ی نهضت های اجتماعی و سیاسی معاصر که بر این توهم مبتنی است، ناظر به رهانیدن آن توهم از قید هرگونه محدودیتی است (گرچه محدودیت مزبور کاملاً سودمند و ضرور است)، و همه ی آن نهضت ها نیز می کوشند تا بدین منظور، ادیان را خنثی کنند. زیرا در واقع برای تبدیل فرد به تابع دولت، باید او را از قید و بند هر تعلق دیگر رهانید. و گروش به هر دین، متضمن این معنی است که فرد، وابستگی ای را بپذیرد و به داده هایی غیرعقلانی که مستقیماً به شرایط اجتماعی و فیزیکی مربوط نمی شوند، بلکه بیشتر از ژرفا و سلوک روانی فرد برمی خیزند، تسلیم شود. (1)

بی گمان موضع گیری در قبال شرایط خارجی هستی، وقتی ممکن است که دیدگاهی خارجی نسبت به آن شرایط، در اختیار باشد. ادیان تحقیقاً این پایگاه و بنابراین امکان قضاوت و تصمیم گیری آزاد را برای فرد فراهم می آورند، یا مدعی آنند. ادیان جواز می دهند که آدمی فرصت نگاه دارد و منتظر بماند و با جبر و فشار بی امان و عینی ای که از مقتضیات خارجی ناشی می شود – و تنها آنکه فقط در جهان برون زندگی می کند (و برای خود پایگاه دیگری جز آسفالت شهرهای بزرگ نمی شناسد و نمی بیند)، بی دفاع بدان تسلیم است – فاصله بگیرد. اگر فقط واقعیت آماری وجود داشته باشد، آن واقعیت، قدرتی مطلق العنان خواهد داشت. زیرا اگر تنها یک شرط و قید بماند، و هیچ قید و شرط دیگری با آن به مقابله برنخیزد، قضاوت و حکم آزاد، نه فقط عبث و زاید، بلکه محال خواهد بود. چون در آن صورت، فرد اجباراً دیگر کسی جز مطیع آمار و (بدین علت) فرمانبردار دولت نخواهد بود، قطع نظر از هر اسمی که ممکن است بر اصل انتزاعی حاکم بر امر اجتماعی یا تنظیم کننده ی آن بنهند.

اما ادیان، اقتدار دیگری را تعلیم می کنند که معارض اقتدار دنیوی است. ادیان می آموزند که انسان، اصلی الهی دارد، و این حقوق خداوندی بر بندگانش، همان قدر توقع انگیز و مطالبه آمیز است که سلطنت دنیاوی. این توقعات و مطالبات الهی که خصلتی بی چون و چرا و مطلق دارند، می توانند به نحوی قاطع آدمی را از جهان دور کنند، با همان قاطعیت که وی در تسلیم شدن به ذهنیات جمعی، از خود بیگانه می شود. انسان در هر دو مورد ممکن است به خاطر آموزه ی دینی یا جمع، آزادی خود را در قضاوت از دست بدهد. و ادیان وقتی که از هرگونه سازش با دولت امتناع می ورزند، آشکارا به همین هدف، نظر دارند.

در این صورت من ترجیح می دهم که بر وفق مرسوم زبان، اصطلاح فرقه گرایی (confession) را به جای دین (religion) به کار برم. فرقه گرایی در واقع، از راه اعتقاد و عمل به آن، تأیید معتقدات گروه و فرقه ایست؛ حال آنکه واژه ی دیانت، مبین رابطه ی ذهنی آدمی با بعضی عوامل مابعدالطبیعی و خارج از حیطه ی زمان است. فرقه گرایی، اساساً، شهادت علنی به ایمان خویش در برابر همگان و بدین علت، امری مسبوق به زمان و دنیاوی است؛ حال آنکه معنا و هدف دین، در رابطه ی فرد با خدا (مسیحیت، یهود و اسلام)، و یا در جستجوی رهایی (بودیسم) نهفته است. اخلاقی که هر دین تعلیم و تبلیغ می کند و اگر فاقد پایگاه مسئولیت فردی و وجدانی در قبال خدا باشد، تنها اخلاقی قراردادی و تصنعی می تواند بود، بر این مبنا استوار است.

فرقه گرایی ها که شکلبندی و صورتی از سازش دیانت با واقعیت دنیاوی است، در سیر خاصی که داشته اند، نتوانسته اند از قانونمند شدن تدریجی آموزه و مفاهیم و رسوم شان احتراز کنند؛ و در این سراشیب، به درجه ای از ظاهربینی رسیده اند که آنچه که ذات و جوهر خاص دینیشان محسوب می شده، در سایه افتاده و مهجور مانده است؛ و این ذات در اصل از رابطه ی زنده ی (دین) با مرجع و مبدأ خارج از زمان، و مسائل و اثرات و عواقب آن رابطه که می بایست همه را برعهده گرفت، فراهم آمده بود. از منظر فرقه گرایی، اعتبار و اهمیت دلبستگی ذهنی به دین، با ملاک شور و گرمی پذیرش آموزه ی سنتی، سنجیده می شود، و آنجا که این آموزه، سختگیری کمتری دارد (به عنوان مثال در مذهب پرتستان) بیدرنگ از پارسایی (Piétisme) (2) سخن به میان می آید، و وقتی کسی دعوی کند که به ادراک بی واسطه ای که از اراده ی حق دارد، تسلیم است، وی را به فرقه تراشی و بدعت گذاری و شوریدگی منسوب می دارند. فرقه با کلیسای دولتی، همتا و همپا می شود، یا دست کم نهادی عمومی بنیان می نهد که نه فقط مؤمنان حقیقی، بلکه توده ی مردمی را نیز در بر می گیرد که به دین بی اعتنایند و فقط بر سبیل عادت و سنت، در آن نهاد گرد آمده اند. در این جاست که به نحوی عینی، اختلاف میان فرقه گرایی و دیانت را احساس می توان کرد.

بدین گونه وابستگی به فرقه ای، همواره از مقوله ی دیانت نیست، بلکه بیشتر مربوط به اجتماعیات می شود و بدین علت به طرزی محسوس، مفید و مساعد به حال زیرساخت و ساختارهای فرد، به عنوان واحدی منفرد، نیست. ساختارهای بنیانی فرد، منحصراً وابسته به نسبتی است که وی با مصدری غیر دنیوی دارد. و در این مقوله آنچه حائز اهمیت است، اعلام علنی ایمان به عقیده ای مذهبی که آن شهادت از قلب نیز برنخاسته، نیست؛ بلکه این داده ی روان شناختی است که حیات فرد، نه فقط به نفس (من) و آراء و عقایدش یا به تعنیات و موجبات اجتماعی، بلکه به همان اندازه به مرجعیتی متعال نیز وابسته است. (3) نه شعارهای اخلاقی، هر چند والا باشند، و نه اظهار ایمان، هر اندازه گوینده شکوهمندانه دعوی راستکیشی و درست اعتقادی کند، بنیانگذار استقلال و آزادی فرد نمی توانند بود؛ آنچه این آزادی را پی می نهد، تجربه ی وجدان یعنی تجربه ی بی چون و چرای مناسبات متقابل شخصی میان آدمی و مصدری است که دنیوی نیست، و تنها این رابطه، قادر به تعدیل وزن جهان و احکام آن است.

این آراء نه مطلوب کسی است که احساس می کند واحدی از توده ی خلق است، و نه مقبول آن که اعلام می دارد به کیش و آئینی معلوم گرویده است. برای نخستین کس، صلاح و مصلحت دولت، مظهر مجسم برترین اصل اندیشه و عمل است. دولت از هیچ کوشش تربیتی و عرفی و تشکیلاتی دست باز نداشته است، برای پیابند کردن وی یعنی شهروند به این دیدگاه های انسانی رهیده و از لحاظ عقلانی، روشن بین؛ و شهروند به تبع آن دیدگاه ها، برای فرد آدمی، منحصراً وقتی موجودی بر حق قائل است که بپذیرد فرمانبردار دولت و مهره ای در دستگاه اوست.

شخص دوم که به فرقه ای سازمان یافته پایبند است، یقیناً برای دولت، حق تقدم اخلاقی قائل است، اما با این همه اعلام می دارد که نه فقط انسان، بلکه دولت نیز که وی فرمانردار اوست، هر دو تابع اقتدار الهی اند، و در حالت شک و تردید، حق نهایی با خداست نه با مصلحت بینی دولت. چون نمی خواهم به قضاوت مابعدالطبیعی کشیده شوم، در طلب حل این مسأله نیستم که آیا دنیا یعنی جهان خارج بدان گونه که انسان می بیندش، و به دنبالش طبیعت، در تضاد و تعارض قطعی با خدا هست یا نه. فقط یادآور می شوم که تضاد روان شناختی ای که این دو قلمرو حیات را از هم جدا می کند، نه تنها در کتاب عهد جدید تأیید و تصدیق شده، بلکه، امروزه روز، به روشن ترین نحو، در وجه نظر منفی ای که دیکتاتورها نسبت به دیانت و کلیسا نسبت به بی دینی و مادی گرایی دارند، متجلی است.

انسان، به عنوان موجودی اجتماعی، مدت زمانی دراز، بدون رشته های پیوند با جامعه نمی تواند زیست؛ همچنین فرد، بدون رجوع به مبدأیی که دنیوی نیست و قادر به تعدی تأثیر بس قدرتمند عوامل خارجی است، حقانیت و مشروعیتی واقعی برای وجود و استقلال معنوی و اخلاقی خویش نمی تواند یافت. انسانی که در حق ریشه نداشته باشد، تنها به حکم رأی و عقیده ی شخصی خویش، در برابر قدرت مادی و اخلاقی صادره از جهان خارج، مقاومت نمی تواند کرد. انسان برای اثبات و تأیید وجود خود در برابر جهان خارج، محتاج بداهت تجربه ی باطنی و احساسات متعالی خویش است. چون تنها آن تجارب زیسته و دریافته به آزمایش وجدان، می توانند مانع از لغزیدن اجتناب ناپذیرش در دامان توده های خلق گردند. قطعاً می توان تدنی و فروپاشی مفهوم مسئولیت اخلاقی انسان توده زده را مشاهده کرد. اما این ملاحظه ی منحصراً عقلانی و ندامت اخلاقی ناشی از آن ملاحظه، موضع گیری ای بی گفتگو منفی است که فقط ارزش تشکیک و نتیجه ی به تعویق افتادن فرآیند ذره ذره شدن فرد و تکسّر وی را دارد. و چون این ملاحظات فقط خردپسندانه و عقلانی اند، فاقد جهش و نیرویی هستند که از ایمانی دینی برمی خیزد، و برای برانگیختن آدمی، دربایست است. دولت دیکتاتوری در برابر قوه ی عاقله ی شهروند، نه تنها دارای امتیاز وحشت انگیز بلع فرد است، بلکه به خاطر پدیده شناسی روان شناختیش، مزیت هایل فراگیری و بسیج قوای دینی او را نیز دارد. دولت جایگزین خدا شده است، و بدین جهت از این منظر، دیکتاتوری های سوسیالیستی، ادیانی هستند که در بطن آنها، بردگی آدمی در حق دولت، به منزله ی نوعی پرستش خداست. معهذا اگر کار ویژه ی دین بدینسان مورد تجاوز و تخطی قرار می گیرد و مغلوط می شود و به خطا می رود، چنین واقعه ای وقتی تحقق می تواند یافت که از لحاظ روانی، در پستوی ذهن، تردیدها و ظن هایی که بی درنگ سرکوب می شوند تا از نزاع آشکار با گرایش حاکم، دایر به توده زدگی احتراز گردد، بیدار شده باشند. از این حال و هوا و اغتشاش و به هم آمیختگی و برخورد قوای پویا و محرکات روان شناختی، برحسب معمول، نهضتی سر بر می آورد که در حکم جبران مضاعف آن بینوایی است: تعصب. و تعصب به نوبه ی خود، سررشته ی امور را به دست می گیرد و قدرتمندترین بازوی هرمی می گردد که برای سرکوب و از میان برداشتن هرگونه مخالفت، به کار می افتد. آزادی عقیده سرکوب می شود، و امکان اختیار اخلاق یا گزینش اخلاقی، به خشونت از بین می رود، و در راه نیل به هدف، هرگونه وسیله حتی بدترین آنها، موجه و مشروع می نمایند. از آن پس مصلحت دولت، اقرار و شهادت به ایمان تلقی می گردد، و رهبر یا رئیس دولت، برتر از هر نیک و بد، به مقام و منزلت نیمه خدا، ارتقاء می یابد، و پی سپرش، سیمای قهرمان، شهید، حواری و مرسل را می یابد. آنگاه فقط یک حقیقت وجود دارد که بدون آن، رستگاری نیست، و آن حقیقتی برتر از هر نقد و خرده گیری و حقیقتی تزلزل ناپذیر است. و در این میان هر که صاحب خردترین اندیشه باشد، ملحدی به شمار می رود که بنا به جدول نمونه های شهیری که ازلی و ابدی است، بیمناک است که دچار انواع ناملایمات گردد. تنها کسی که قدرت دولت به دست اوست، محق و مجاز به تفسیر آموزه به نحوی درست و اصیل است و البته وی به تبع حسیاتش: یعنی مزاج و خلق و خو و یا خواست دلش، خود را از آن مزیت، بی نصیب و محروم نمی دارد.

وقتی فرد توده زده شده و ازینرو تبدیل به واحد اجتماعی بی نام و نشان و یا شماره ای گشته است، وقتی دولت برترین اصل به حساب می آید، یکی از نتائج منطقی و اجتناب ناپذیر این وضع و حال، گیر افتادن کار ویژه ی دینی انسان در چنین گردبادی است. دین (4)، همانا مشاهده ی دقیق و منظور داشتن بعضی عوامل نامریی و غیرقابل ضبط است، و وجه نظری غریزی و خاص انسان است که تجلیاتش را در سراسر تاریخ بشر و روح، باز می توان یافت. یقیناً یکی از کارویژه هایش، حفظ تعادل روانی است، زیرا انسان فطری طبیعتاً می داند که کارویژه های خودآگاهش، هر لحظه ممکن است از داخل و خارج، با مداخله ی عواملی غیرقابل ضبط، دگرگون گردند، تأثیرپذیرند، سد شوند، به مانعی برخورد کنند. ازینرو، همواره مراقب بوده است تا اقدامات مناسبی از مقوله ی دینی، ضامن و پشتیبان هر اراده و تصمیم وی که اهمیتی دارند، باشد. به قدرتهای غیبی، قربانی تقدیم می دارد، از آنان نیازمندانه می خواهد که شرّ را از سر آدمیان دور کند؛ و کارهای مقدس دیگر، به خاطرشان انجام می دهد. در همه ی ازمنه و امکنه، آئینهای ورود و خروج وجود داشته است که دانشمندان خردگرای عاری از فراست روان شناختی، در آن ها جز خرافه و جادو چیزی ندیده اند. اما جادو، در وهله ی نخست، عمل روانشناختی ایست که اهمیتش را دست کم نباید گرفت. انجام دادن کاری جادویی، به آدمی نوعی احساس ایمنی می بخشد که ممکن است برای اجرای تصمیمی، مفید و مناسب باشد. تصمیم گیری محتاج این ایمنی است، زیرا همواره متضمن گزینشی است که بر آن تصمیم، برچسب یک سویه بودن و جانبداری می زند. هر بار که کسی تصمیمی می گیرد، احساس خطر می کند، و بنابراین گرایش دارد که جویای ضمانتی باشد. حتی دیکتاتور نیز مجبور است که تصمیمات عالیه ی خود را نه فقط با تهدید و ارعاب، بلکه با کارگردانی های جنجال برانگیز و پرطمطراق، ملازم و همراه کند. آهنگ های نظامی، برافراشتن پرچم و بستن نوار و برگزاری نمایش ها و میتینگ های عظیم، همه مراسمی است که اصل و جوهر آنها یعنی حرکت به صورت دسته، و شلیک توپ و آتش بازی برای دفع شیاطین، تغییر نمی کند و ثابت است. با نمایش الهام بخش قدرت دولت، می کوشند تا در جمع حس ایمنی برانگیزند که مع هذا، برخلاف نمایش های دینی، به هیچ وجه فرد را از اهریمنان درونیش مصون نمی دارد. ازینرو فرد حتی بیشتر به قدرت دولت یعنی به توده ی مردم، چنگ می زند، و وقتی که دیگر جامعه مالک اوست، روانش سر تسلیم در برابر تأثیرات جمعی فرود می آورد و وی باطناً بدان گردن می نهد. دولت نیز، مانند کلیسا، طالب وجد و سرور و ایثار و عشق است، و اگر ادیان، خواهان خوف از خدایند یا آنرا فرض و لازمه ی کار قرار می دهند، دولت دیکتاتوری مواظب است تا وحشت که وجودش برای بقای وی ضروریست، حاکم باشد.

اذهان خردگرا، اساساً و اصولاً به چیزی که سنت آنرا نتیجه ی اعجازآمیز آئین فرا می نماید، می تازند. و در واقع از کنار مسأله ی اساسی می گذرند، یعنی آنرا نمی بینند. مسأله ی اساسی، یعنی تأثیر روان شناختی، به رغم این واقعیت که هر دو طرف (کلیسا و دولت) جویای کاربرد آنند، البته در دو جهت و با دو هدف متضاد، از نظرشان پوشیده می ماند. در آنچه به هدف ضمنی نمایش ها مربوط می شود، نیز، شاهد وضع مشابهی هستیم. آرمان دینی: رهیدگی از شرّ و آشتی با خدا و اجر یافتن در جهانی دیگر، در مرتبه ی دولت، به پاداش هایی که در این جهان نصیب آدمی می شود: فراغت از غم و دل مشغولی چگونگی کسب روزی و تأمین معاش، تقسیم و توزیع عادلانه ی نعم مادی، تعمیم راحت و آسایش در آینده ای نه چندان دور، تقلیل ساعات کار، بدل می گردد. اینکه تحقق وعده های اخیر، تقریباً همانقدر مبهم و تاریک باشد که آرزوی بهشت، خود موجب مزید مشابهت است و پشت کردن توده ها به غایت سرنوشت بشر در ماوراء زمان و گروش آنان به معتقداتی منحصراً زمینی را تأیید می کند، معتقداتی که با همان شور و حرارت دینی که فرقه ها با هدفی کاملاً متضاد در ستایش شان به کار می برند و آن معتقدات را یگانه و منحصر فرا می نمایند، برای مردم، تبلیغ و نیز تحسین می شود.

برای پرهیز از تکرار، مایل نیستم بار دیگر، مشابهات موجود میان معتقدات در عالم برین و عالم زیرین را برشمرم. فقط می خواهم این واقعیت را خاطرنشان کنم که کار ویژه ای طبیعی که همواره وجود داشته، تحقیقاً بسان کار ویژه ی دینی، ممکن نیست بر اثر نقد و خرده گیری و نکته جویی عقلانی یا فلسفه ی عصر روشنگری نابود گردد. بی گمان این اقدام می تواند موجب شود که بعضی صورت گرایی های فرقه ای مورد تمسخیر و استهزاء قرار گیرند و نیز معلوم دارد که بعضی اعمال به علت آنکه دروانشان به سر آمده، بی فایده و منسوخ گشته اند؛ اما این روش به هدف غایی و اصلی خود نمی رسد و کار ویژه ی دین را که مبنای معتقدات و باورهای فرقه ای است، آماج نمی گیرد. دین، یعنی مراعات و ملاحظه ی دقیق عوامل غیرعقلانی روان و سرنوشت فرد، با دهشتناک ترین تابیدگی معنی، در تأله دولت و دیکتاتور، دوباره پدیدار می شود: اگر طبیعت را برانید، به تاخت باز می گردد . رهبران و دیکتاتورها، با سنجشی صحیح، می کوشند تا توازی و تشابه بس دقیقی را که میان وضع و موقع آنان و به خدایی برداشتن قیصر وجود دارد، پنهان سازند و قدرت مطلق شان را که واقعی است، پشت توهم دولت، از دیده ها بپوشند؛ اما این استتار، اساس مطلب را تغییر نمی دهد. (5)

همچنانکه پیشتر اشارت رفت، دولت دیکتاتوری نه تنها مبانی حقوق شهروند را ویران کرده، بلکه به علت سلب مشروعیت و حقانیت مابعدالطبیعی وجود شهروند از وی، او را از پایگاه های روحانی و معنویش، محروم ساخته است. از آن پس دیگر، نه تصمیم اخلاقی انسان، بلکه حرکت کور توده های فریب خورده، حائز اهمیت است، و دروغ، به مقام اصل اساسی عملی سیاسی، ارتقاء می یابد. دولت، همان گونه که وجود میلیون ها برده ی (محروم از حقوق) دولت به وضوح آشکار می سازد، ازین امر، نهایت استفاده را کرده است.

در دو سوی، چه در جناح دولت دیکتاتوری و چه جبهه ی فرقه های مذهبی، مفهوم حیات اشتراکی از روی چشم و هم چشمی، گوشزد و تبلیغ می شود. این حیات یا جماعت اشتراکی، آرمان خاص کمونیسم است، و چنان سنگین و یکپارچه بر مردم تحمل شد، که خلاف نتیجه ی دلخواه، یعنی بدگمانی و تبعیض حاصل آمده است. در جناحی دیگر، کلیسا با همان اصرار و ابرام به صورت آرمان جماعت جلوه می فروشد و آنجا که کلیسا آشکارا دچار ضعف و فتور است، یعنی در مذهب پرتستان، می خواهند، فقد انسجام و یکپارچگی را که به تلخی و درد احساس می شود، با امید یا با تجربه ی آرمانی (خیالی) زندگانی اشتراکی، جبران کنند. چنانکه می بینیم، زندگانی اشتراکی دستیار لازم و ضرور برای سازماندهی توده هاست و بنابراین سلاحی دو دم است. همچنان که از جمع صفرها، هرگز رقم واحد (یک) به دست نمی آید، ارزش زندگانی اشتراکی، معادل میانگین عقل و هوش و اخلاق افرادیست که چنان زندگانی ای دارند. بنابراین از جماعتی اشتراکی نمی توان نتیجه ای که برتر از ثمره ی تلقین محیط باشد انتظار داشت؛ نمی توان متوقع بود که آن جماعت فرد را واقعاً و اساساً دگرگون سازد، یعنی بهتر یا بدتر کند. چنین نتائجی را که موجب دگرگونی فرد گردد، فقط از برخورد و رویارویی انسان با انسان، فرد با فرد، و تفهیم و تفاهم شخصی آنان، انتظار می توان داشت، نه از غسل تعمیدی همگانی، کمونیستی یا مسیحی، که در باطن انسان تأثیر و نفوذ نمی کند. حوادث زمانه ی ما معلوم می دارند که تأثیر تبلیغ مرام اشتراکی چه اندازه سطحی و تصنعی است، آرمان جماعت اشتراکی، (بی اعتنا به فرد) غیر از خواست موضوع اصلی یعنی فرد انسان است که مرام جماعت اشتراکی مدعی است بدون ملاحظه ی خواست هایش، خاطرش را خرسند خواهد ساخت، اما همین خواست ها سرانجام با نیروی بیشتری سر بر خواهند آورد.

پی نوشت ها

1. فصل های 2 و 3 از کتاب Présent et Avenir (ترجمه ی فرانسه، 1962)، ص 35-71 از آخرین نوشته های کارل گوستاو یونگ در بازپسین سالهای عمر که در حکم وصیت نامه ی معنوی اوست. این کتاب با عنوان نفس ناشناخته (که نام اصلی آن نیست) به قلم آقای جاوید جهانشاهی، ترجمه و به سرمایه ی نشر پرسش، در سال 1367، در اصفهان، به چاپ رسیده است. معهذا نگارنده ی این سطور، ترجیح داد که ترجمه ی خود را در این مجموعه ی مقدمه مانند، منظور دارد (م.).

2. نهضت مذهبی زاده ی کلیسای لوتری آلمان که عکس العملی در قبال جزمیت کلیسای رسمی است (م.).

3. طبیعتاً منظور یونگ از این بیانات، دست کم گرفتن امر اجتماعی نیست که خاصه در زندگانی کودک و صورتبندی ساختارهایش، نقشی دارد که هر چه بر اهمیتش اصرار ورزیم، کافی نمی نماید. بالطبع در سنین پائین، پدر و مادر برای کودک، مظاهر اجتماعیات اند؛ مادر، نمودار مهربانی بی قید و شرط و پدر، نمودگار حقانیت و مشروعیت در انظار مردم. کودک از رهگذر مدرکات و مکتسبات خود از اجتماعیات که پدر و مادرش نمودگار آنند، و به وجودش هر روز در زندگانی خانوادگی می توان پی برد، تحت تأثیرات زایل نشدنی ناشی از مراتب اجتماعی زندگانی قرار می گیرد. علاوه بر ساختارهای مقوم کودک در خانواده باید ساختارهای اجتماعی ای را نیز منظور داشت که بزرگسال در آنها نقش دارد.

بزرگسال، به رغم وجود انفرادیش، فردی است که در گروه زندگی می کند و باید با آن سازش یابد (یادداشت مترجم فرانسوی Dr. Roland Cahen).

4. ر.ک. کارل گوستاو یونگ، روان شناسی و دین، پاریس، 1960، ص 18.

5. پس از نگارش این کتاب (بهار سال 56)، در روسیه ی (شوروی)، حساسیتی در مورد کیش رماننده و آزار دهنده ی شخصیت پرستی، ظهور کرده است. 

منبع مقاله :

گوستاو یونگ، کارل؛ (1391)، جهان نگری، ترجمه: جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، چاپ دوم

 


 منبع: وب سایت rasekhoon.net

 

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و تبیان زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .تبیان زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت تبیان زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ' ارسال گزارش ' زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش
  

12345
 
0 نفر به اين مطلب راي داده اند
میزان متوسط :0.0 از 5

اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد ؟
 نام و نام خانوادگی : 
آدرس Email :             
کد درون تصویر را وارد نمایید                       
 
 12345 
ضعيفعــالی
ضمن تشکر از توجه شما به این مطلب , نظرات سازنده شما در هر مطلب را صمیمانه ارج نهاده و آنرا به عنوان مرجعی قابل اعتماد جهت پیشرفت و ترقی اطلاع رسانی در فضای گفتمانی مناسب , می دانیم و اميد داريم بتوانيم از حسن نظر شما در راستاي افزايش سطح ارائه محتوا و خدمت رساني بهره گيريم.
نظر شما پس از بررسی توسط بخش محتوا, قابل روئیت برای عموم خواهدبود .
(توجه: تایید نظرات به معنی قبول و یا تایید محتوای آن  از سوی تبیان زنجان نمی باشد )

 
 

184464
© 2004-2009 Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.