http:// www.Tebyan-Zn.ir ورود به سیستم تماس با ما نقشه وب سایت
ارتباط زنده با مسئول طراحی و توسعه تبیان زنجان نقشه وب سایت تبیان زنجان  تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
 
              
آخرین عناوین گالری تصاویر دیدنی
 عکس هایی از زندگی در پاکستان...
  شکار لحظه ها از لحظات خوابیدن ...
 شکار لحظه ها از لحظات خوابیدن مردم...
 عکس های بسیار دیدنی از خانه های ...
 گالری عکس جدید و زیبا از منظره ...
 عکسهای طبیعت و مناظر...
 عکس های دیدنی از منظره ها و ...
  عکس های دیدنی از ماشین BMW ...
  عکس های دیدنی از ماشین Toyota ...
  10 عکس برتر تلسکوپ هابل ...
 عکس های کیک و شیرینی های خوشمزه...
 عکس های پوستر های تبلیغاتی علیه سیگار...
 عکس هایی از حیوانات دوقلو دوسر...
 تصاویر جذاب و خنده دار - حتما ...
 عکس های شکار حیوانات - شکار پلنگ...
آخرین عناوین بخش فیلم و سینما
"تاوان" و قصه یک رمزگشایی...
ماه رمضان امسال و برنامه های افطاری ...
سیما و برنامه های تابستانی...
«در چشم باد» پایان راه ...
فيلمهاي سينمايي و تلويزيوني آخر هفته...
حضور "آشپزباشي" در جشنواره فيلم‌هاي تلويزيوني ...
تحلیلی بر فيلم علمي ـ تخيلي سياره ...
سريال‌هاي ماه رمضان...
بازيگري در مجموعه هاي طنز...
سري بزنيم به كارهاي محمدرضا هنرمند...
جشنواره «كن» امسال...
«دموكراسي تو روز روشن»...
فيلم هاي سينمايي آخر هفته ...
کیارستمی:فيلم‌هاي من ،از واقعيت وام گرفته‌اند ...
مرضیه برومند این روزها مشغول چه کاری ...
آخرین عناوین این بخش
اس ام اس عید بزرگ مبعث...
خرمشهر؛ شهر لاله های خونین ...
حماسه فتح خرمشهر و علت تداوم جنگ...
فتح بزرگ و جاودانه تاریخ دفاع مقدس؛فتح ...
شهری با آوازهای خونین باد...
سالروز حماسه خرمشهر...
خرمشهر آزاد شد...
در امتداد فتح...
روز مقاومت و پیروزی...
ایران در تمدن اسلامی ...
وداع با بانوی دو عالم......
معلم، معمار قلب هاست ...
پیامک ها و اس ام اس انگلیسی ...
سلام بر تو اي صبح روشن دانايي!...
صدای مهربانی؛صدای معلم...
 
مقالات > بخش فرهنگی > شهری با آوازهای خونین باد

شهری با آوازهای خونین باد

تعداد بازدید :  338بازدید
برای شرکت در مسابقات و دسترسی به تمام منابع ابتدا در وب سایت تبیان زنجان عضو شوید .به خانواده بزرگ تبیان بپیوندید
کتابخانه دیجیتالی
مقالات بانوان
مشاوره تبیان زنجان - برای استفاده از سرویس باید عضو وب سایت باشید
مقالات جوانان
استان زنجان از دید تبیان
وب سایت ویژه محرم و گالری عکس های دیدنی تبیان زنجان از سراسر جهان
غار تاریخی کتله خور بزرگترین غار خشکی خاورمیانه
مهدویت در تبیان زنجان - گل نرگس

هدیه دیگری از تبیان : طرح مشارکت ایرانسل و تبیان :
کلیه مشترکین و کاربران ایرانسل می توانند با ارسال پیامک به شماره 8282 و درج کلمه hekmat در پیام کوتاه خود ؛ به صورت تصادفی و Random یکی از حکمتهای پربار حضرت علی (ع) را به صورت متن دریافت نمایند .





این زمین سوخته را بر تمام صخره های جهان بنویس...

این فریاد را بر تمام کتیبه ها بکَن.

ترکش خورده را نای باریدن نیست.

تانک ها می غرّند و شهر آتش گرفته است.

ماره گل آلود را پائین کشیده اند و شب ـ چکیده تر از پیش ـ بر پیشانی ها تاختن گرفته است.

زمزمه ای در گوش نخل هاست.

سرود آتش، آخرین ترانه کودکان شهر، آخرین تکاپوی ماهی ها بر خاک است.

دست هایت را و دهانت را کنار یادهای نافراموش، آویخته ای.

در پیراهنت دردی ست؛ درد آویختن از کلمات، درد فروریختن در گریبان خویش.

در پیراهنت دردی ست که نامت را مچاله کرده است...

خونین شهر! چشم هایت به شهادت رسیده اند و نوای باقیمانده ات را بر شاخه های کهنه، آتش زده اند.

خانه هایت را در مشت ها فشرده اند و خیابان هایت را.

لهجه بندری ات، در باد نمی رقصد.

این منم که چکّه چکّه از دریچه های غبارینت فرو می چکم. صدایت را از تهِ چاه های نفت نمی شنوند.

ماهورهایت، زخم های سرباز کرده زمین است.

نامت را بر دیوارها می نویسم، نقطه هایت تاول می شوند.

در رگ هایم جان گرفته ای.

چون خون تازه ای، می دوی بر گونه هایم.

سرخی ملایمی در شروه هایت جریان دارد.

فرزندانت را سخت در آغوش فشرده ای.

ای خاک! رنج بزرگت، آسمان را فلج می کند.

می چرخی بر مدار خاکستر. لباس های خاکی ات را به تن کرده ای و در کنار جوانانت زانو زده ای.

ای شهر بی آواز! کلمات، مرا در دهان تو دفن کرده اند. تو زانوی بی تاب جهانی.

خرمشهر! حرامیان در کمینت نشسته اند. چشم های دریده شیاطین براندامت می لغزد.

تو را چون خون تازه ای از رگ های خاک بیرون می کشند، امّا تو از قلّه های بلندت قدمی بر زیر نخواهی گذاشت. ایستاده ای به قامت سپیداران.

لباس خاکی ات خونین، لباس خاکی ات وصله خورده است، امّا ردّ پروازت در بی نهایت هاست.

شهر من! یادت باشد تا هستم، بلند و بشکوه، بر پیشانی دنیا می نویسمت.

شهری با آوازهای خونین باد
مریم سقلاطونی
ایستادی؛ همچنان آفتاب،

بربلندای جهان

همچنان کوه،

بر گرده زمین

زیر باران موشک ها و خمپاره ها

زیر آوار خانه ها و کوچه ها

در حصن «لااله الاالله»

موشک ها، دیوارهایت را تکه تکه کردند

زنانت را آواره بیابان ها نمودند

مردانت را خاکستر کردند

گهواره هایت را سوزاندند

موشک ها،خیابان هایت را ویران کردند

نخل ها را قطعه قطعه بر زمین پاشیدند

ماذنه هایت را فرو ریختند

صدای پوتین های مرگ،در کوچه هایت پیچید

پوتین ها،گلویت را فشردند

پوتین ها خشمگینانه آمدند

چیزی از شهر نمانده بود

نه چراغی و نه پنجره ای و نه درختی

پل هایت فرو پاشیدند

صدای گوش خراش موشک ها

خواب عروسک هایت را برآشفت

ابرهای تیره تو را در برگرفتند

ابرهای شعله ور سرخ

ابرهای غباراندود

خانه هایت بدون سقف شدند

درختانت بی آشیانه

و آشیانه هایت خالی از پرندگان صبح

تو یکجا به آسمان پاشیده شدی

زیر موج های خمپاره و تیر

در بی امان توفان مرگ

تو یکجا درهم شکستی

در زیر لگدکوب تانک ها و پوتین ها

مرگ،تو را در محاصره گرفت

پیش چشمان تو،خیابان ها خمیده شدند

خانه ها خراب شدند

آسمان در خویش افسرد

پوتین ها،بی رحمانه آمدند

پوتین ها،بی رحمانه کشتند

پوتین ها،بی رحمانه شکستند

پامال تانک ها شدی

زیر بارش مرگ

درختانت لرزیدند در هم

کوه هایت پراکنده شدند

باران گرفت

باران تیر و گلوله

صدای خشمگین بمب ها

لانه گنجشکانت را ویران کرد

پرستوهایت را آواره کرد

پیشانی ات را شکافت

رودها را از هم پاشاند

و تو همچنان ایستادی

تا صدای دوباره اذان

از مسجد جامع ات

تا صدای دوباره گنجشکان

از بلندای درختانت

تا وزش نسیم از

پنجره هایت

تو همچنان ایستاده ای

رو به چشم اندازانِ شقایق زارها

با غریو سوگواران

بادها، آوازهای خونین تو را

در گوش نی زارها خواندند

بادها، پیامبران رهایی ات شدند

بادها، ایستادنت را نواختند

در دل کوه های مغرور جهان

پنجه های موج گرفته
محمد کامرانی اقدام
سلام بر تو ای خرمشهر! ای آزاد شده دست خداوند!

ای آرزوی گمشده در لابه لای مویه های موبه مو آشفته عاشقان

«از بارگاه قدر تو هر شب ندا رسد  گردون لاجورد قبا را که خون گری» 

سلام بر تو ای طراوت تمنای تمام توفان دلان دریایی!

سلام بر تو ای خرمشهر! یادت می آید که کدامین شب، شب بوها را به رایحه رایج مهربانی ات دعوت کردی.

یادت می آید که در صدای مهیب مسلسل ها و سوت قطار خمپاره ها، چگونه شقایق های شوریده را در آرامش ابدی دعوت می کردی؟

سلام به تو خرمشهر! هنوز که هنوز است، چهره آفتاب خورده و گرده زخم خورده تو، یادآور لهجه غلیظ غیرت و غربت تو و بلندی همت هفت آسمانی توست.

سلام بر تو ای خرمشهر! ای حضور جاودانه فریاد! ای تجلی تماشایی عشق و شعور!

یادش بخیر! آن روزهایی که امواج با شکوهِ شانه هایت به شدت تکان می خورد و هر آشوبی را همچون خسی به میقات دوردست ترین حادثه ها می برد.

سلام بر تو ای خرمشهر! ای جنوبی ترین انگیزه و پایداری! ای سروترین غرور جاری! ای ماندگارترین ترانه بهاری! و ای زلال ترین زمزمه خاکساری!

سلام بر تو که از هیچ جسارتی طفره نرفتی و با تمام لحظه های زخم خورده ات، با تمام تنهایی ات ایستادی تا تمام خطوط در هم را در صف مقدم مقاومتت بر هم زنی. ایستادی تا حنجره های سرخ عاشورایی را به تشنگی برسانی و به عشق ملحق کنی، ایستادی تا به ترس شبیخون زنی. ایستادی تا ...

سلام بر تو ای خرمشهر! که هر وجب از خاکت، سرشار از آغوش های گشوده است و هر لحظه از حماسه ات، لبریز از تمنای دست های به آفتاب پر کشیده.

سلام، تو ای خرمشهر! ای نزدیک ترین لحظه به عشق! ای تداوم مرثیه! ای همسایه عاشورا! ای در مجاورت حماسه! سلام به تو که گردان گردان زخم در سینه داری و با عشق نسبتی دیرینه.

خرمشهر! سلام بر تو و درود بر پایداری مسجد جامعه تو که قرارگاه ایثار بود و وعده گاه افتخار

خرمشهر! نامت، هنوزکه هنوز است پر از ترکش است و یادت هنوز که هنوز است پر از حماسه است. آن شب چه شبی بود که در آن آتشبارهای سنگین و منورهای رنگین از هر آتشی گدازنده تر و از هر منوری، روشن دل تر بودی و دل آشوب تر، که قرن هاست همسایه حماسه حسینی و همنشین عشق.

آن شب چه شبی بود که دروازه های سبز دعا گشوده شد و شکوه شرقی آفتاب از سرنیزه های گلگون مردان بی قرار طلوع کرد؟

آن شب چه شبی بود که ابوالفضل علیه السلام ، دست های خود را به پشتیبانی گردان های عاشورا می فرستاد، تا علمداران خرمشهر، بیرق بلند آزادی را بر بام عاشورایی دیگر به اهتزاز درآورند.

آن شب چه شبی بود که شط بوی علقمه را می داد و خاک، طعم سلام های مجروح عاشقان را.

«السلام علیک یا ابا عبداللّه و علی الارواح التی حلت بفنائک... »

آن شب چه شبی بودکه عاشقانه ترین حماسه را در روبه رو داشت و صادقانه ترین صبح را در پرده طلوع؟

آن شب چه شبی بود که تاریکی دچار رخوت همواره هراس شده بود و بیداری، هم صحبت شکوفایی شکوهمندترین شقایق های از عشق بی دریغ؟

قُطر قطره های اشک در بیشترین حد زلالی رسیده بود و لاله لاله تمنا از ضمیر عاشقان دمیده و آفتاب دلان در صف های طولانی باران، در انتظار ناگهان ترین حادثه های بی قرار، غزل خداحافظی می سرودند.

آن شب چه شبی بود که ذهن گردآلود ذرات، زلال تر از بلور مهتاب بود و سرشار از حضور آفتاب.

خرمشهر در آستانه سلام های سالخورده پیردلال میدان دار ایستاده بود و شاهد خلق جوان ترین حماسه ها و بالغ ترین رشادت ها بود. رایحه ای عجیب تر از بوی سیب در سرتاسر دشت جاری بود و رؤیای آزادی به نزدیک ترین فاصله خود با کبوتر رسیده بود. صدای شط بلند می شد و بلندتر، عطر بال در پس کوچه های خرمشهر موج می زد و تمام لحظه های مفقودالاثر و پنجره های موج گرفته چشم به راه بازگشت فوج در فوج پرنده های آفتاب پیما بودند.

خرمشهر در خویش نمی گنجید و آفتاب های شناور و روشن، در شط موج می زدند و موج کوچه باغ ها، مهیای حضورِ حسی فراگیر می شدند تا هزاران هزار بغض وانشده را در جست وخیز قاصدک ها به دست زمانه و به ذهن خاطرها بسپارند، خرمشهر در جغرافیای خاکی و اندازه زمینی خودش نمی گنجید، عکس های یادگاری و نور فلاش ها، حیاتی دوباره به باغچه پژمرده خاطره ها و رؤیاها می بخشید و شط هنوز سرشار از شعشعه شعر بود و شور. شط موج می زند و مسجد جامع شهر، تن مجروح و خاک خورده خویش را در بارانی از رنگین کمان شستشو می داد. سبزترین لحظه های بی قراری در خون «محمد جهان آرا» جوانه می زد تا خرمشهر را به خونین شهر پیوند زند.

خرمشهر ببال!
خدیجه پنجی
نَصْرُ مِنَ اللّه وَ فَتْحٌ قَریب...

پیروزی بسیار نزدیک است... غبار محنت از چهره پاک کن! دستان زخمی ات را سایبان دیدگان منتظر ساز و افق های روشن را به نظاره بایست.

ای زیبای در حصار گرفتار آمده! آن دورها، سایه هایی آشنا، می وزند...

خرمشهر! نفس بکش و بگذار بوی خوش قدم های صمیمی، در ریه هایت جریان بگیرد.

بگذار، حرارت شوق دیدار در شریان هایت بدود... پیروزی بسیار نزدیک است.

راه درازی در پیش داری، شهر به مصیبت نشسته!

شهر مادران غمدیده و داغدار!

شهر پدران نجیب و صبور!

شهر عروسان حجله ندیده!

شهر کودکان برای همیشه خاموش!

یک روز، آزادی را در آغوش خواهی گرفت...

خرمشهر! ای خرّم از لاله های پرپر! ای خرّم از غنچه های نشکفته!

ار خرّم از نخل های سوخته! ای خرّم از جوانه های نارسیده! ای خرّم از پروازهای ناتمام!

ای خرّم از آه های جانسوز! ای خرّم از ضجّه های جان گداز! ای خرّم از خون! ای خونین شهر!

یاری خدا نزدیک است؛ می شنوی؟! این عطر خوش پیروزی است، پلک بگشا! گرمای حضور دستان خدا را حس نمی کنی؟!... یاری خداوند بسیار نزدیک است

قد راست کن! شانه هایت را محکم نگه دار،ای سرو از بار تعلق آزاد!

تو را به خونْ نشسته می خواستند

تو را ویرانه می پسندیدند

تو را به خاک افتاده آرزو می کردند

تو را به خون تپیده می دیدند،کوچه هایت را بن بست،کبوترهایت را دربند،آسمانت را ابری، نخل هایت را سربریده، خانه هایت را آوار، کودکانت را یتیم.

تو را این گونه می خواستند.

ببال سرافرازی ات را!

ببال غرورت را!

ببال مردانگی و غیرت جوانانت را!

ببال تولد دوباره ات را، خرمشهر!

انّا فتحنا لک فتحا مبینا

همه خواهند دید

تمام چشم ها به تو خیره شده است

دنیا از تمام زاویه ها،تو را می نگرد.

پیروزی تو بسیار آشکار است، پیروزی تو عالم گیر است، اسارت، اصلاً شایسته تو نیست!

رهایی ات را جار بزن! از این پس، آوای آزادی، از بلندای نخل هایت، طنینی می افکند.

از این پس، نخل های بی سرت، پرچم های آزادی تو خواهند شد، آسمانت پر از پرواز خواهد شد، دوباره از خاکت، دسته دسته لاله می روید... و تو خرمشهر... برای همیشه سربلند خواهی شد...

خرمشهر آزاد شد
ابراهیم قلبه آرباطان
... اما دوام نیاورد، سایه های سنگین قبرها، بر شانه های زخمی نخل ها، آری، خنده های بی هویت اجانب پست دوام نیاورد و حنجره شعله ور شده شهر، بعد از آن همه سکوت، ترکید. حجم آوار و تیر و ترکش و زخم را پشت سرگذاشت و جاده های غریب خود را فراموش نکرد.

ـ سکوت شهر را درهم شکستند و غزل بلند غم و درد را بر دیوارهای شهر نوشتند آتش زدند؛ تمام دلخوشی های اهالی را.

باغچه های اقاقی و اطلسی را زیر سنگینی تانک ها، شکستند.

خمپاره ها، جواب بی گناهی شد و کوچه ها، آواری از فروریختن را باور کردند و مرغ های زندگی، از شهر بال گشودند و مرگ تلخِ سراپای شهر را، در هم کشید...

و اینچنین، «خرمشهر»، لباسی از خون و ویرانی بر تن کرد و «خونین شهر» شد.

«خرمشهر» به سوگ نشست و تازیانه های هیولاهای آهن، دل دیوارهای شهر را از هم گسست و این همه سال، در شولای سیاه شب گم شد.

از میان تیغ و باروت، از لابه لای تلّ خاکستر و تنفّر، نسیمی، تل شهر را نوازش می داد. و ستارگان شب، در خود نمی گنجیدند.

ـ و این چنین شد که سایه های سنگین تبرها دوام نیاورد و شاخه های شهر، بعد از مرگی دردناک، دوباره نبض زندگی گرفتند.

ما به ققنوس ایمان داریم. به گُر گرفتن ناله های ققنوس از زیر خاکستر و آتش.

به فریادهای هزار آهنگ اش از هزار حنجره زخمی.

به تولّد دوباره ققنوس، ایمان داریم. و شهر، ققنوس شد و از زیر آتش و عصیان، سربرآورد و زنده بودن خود را به گوش های کر ابلیس ها، فریاد زد.

فریاد زد و پرچین را در خشم خود شکست و قهقه قراولان شب پرست را در دهانش آتش زد؛ آهی دمید و سواران قبیله را به آغوش فراخواند و زمان دوری به سر آمد.

اسب ها، سُم بر سنگ ها کوبیدند و رعد و برق خشم اهالی، آسمان کفتاران را به آتش کشید و بر سرشان آتشفشان باراند.

هق هق باران شروع شد و کوچه های خاک گرفته شهر را بوسه باران کرد و لاله های سرخ را به روئیدن دعوت کرد و تمام پنجره ها را، به سمت آسمان گشود.

غیرت مردان عشیره، گرداب شد و مرداب خیال شوم را در خود فرو برد و خرمشهر، بعد از این همه شکنجه و درد، نفس کشید و از سینه سوزان خود، سرخ سرخ لاله رویاند. بانک اذان «مؤذن زاده»، در مناره های شهر پیچید و خرمشهر آزاد شد.

در مشایعت کبوتران حسینی علیه السلام
نزهت بادی
می گویند هر شهیدی که به خاک بیفتد، کبوتری از آن نقطه به هوا بر خواهد خاست که مقصدش کربلاست و آن کبوتر خونین بال قاصدی از جانب سیدالشهداء علیه السلام است تا با پرواز روح مطهر شهید به سوی آسمان ها همراه شود.

اما در آن وقت مبارک که پیشانی تو بر خاک افتاد و خطوط شهادت بر آن نقش بست، هزاران کبوتر از مقتل تو به آسمان پر کشیدند که هر یک حامل قطره ای از خون تو بودند که به خون مظلوم حسین علیه السلام در آمیخته شد.

روح بزرگت بر بال هزاران کبوتر خونین دل بر آسمان کربلا تشییع شد، اما جنازه غربت در هجوم بادهای ویرانگر بر زمین خرمشهر ماند.

تو اگر فقط یک شهید بودی، باز هم حق با کبوتران عاشق بود که خون تو را به تبرّک برای قبیله خویش ببرند، اما هر شهیدی که در خرمشهر جان سپرد، جریان خونش در رگ های تو امتداد یافت، تا آن جا که تو یک تنه وارث خون همه شهدای خرمشهر شدی و به جای همه جنگیدی، مقاومت کردی و... شهید شدی!

شهادت تو، عروج یک روح به ملکوت اعلی نبود که با پرواز یک کبوتر در زمین تمثّل یابد. هر گوشه از خاک خرمشهر، نشان از دلاوری های مردانه فرمانده غریبی دارد که هزاران بار شهید شد تا خرمشهر بماند.

هر سال در یاد بود فتح خرمشهر، هزاران کبوتر حسینی، عطر یاد تو را در کوچه های دلسوخته خرمشهر می پراکنند و در فراقت نوحه دلتنگی هایشان را سر می دهند:

«ممّد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پر ثمر گشته

آه و واویلا کو جهان آرا؟!»

خرمشهر برخاست
معصومه داوودآبادی
زندگی در گلوی تانک ها دفن می شد و شهر، خالیِ کوچه هایش را با چشمانی زخمی می گریست. زمان، متوقف مانده بود و خورشید، کم کم می رفت تا در ذهن آسمان، خاطره شود.

کارون، آی کارون! بر شانه های خونینت چه داری که چشمان ماه این گونه از دیدنت سرخ مانده است؟

آغوش مهربانت را زخم کدام خنجر، به میهمانی نشسته است؟

تو آن رودی که اقیانوس ها را نیز تاب برآشفتنت نیست؟ که آتش خشمت را در مویه های طاقت سوز زنان شهرت پیچیده ای، شهری که پیشانی بلند مردانش، گذرگاه همیشگی خورشید است.

خمپاره ها دهان آب را و موج های انفجار، شهر را به سرگیجه انداخته بودند. ناگهان، چیزی گلوی شب را فشرد.

زمین، چرخشی دوباره آغاز کرد، ابرها کنار رفتند و نخل ها، هر چند بی سر، به تماشای خورشید، قد راست کردند. صدا، ذره های خاک را شکافت «خونین شهر، شهر خون آزاد شد» دستی، تمام گهواره ها را تکان داد و کودکان شهر، لالایی آزادی نوشیدند. کارون، ماهیان گُرگرفته اش را در آغوش فشرد و گریست. خرمشهر برخاست و گلدسته های مسجد جامع، بر پیکر شهر، اذان عشق پاشیدند. مردانِ حماسه، نماز شکر خواندند و کبوتران شهید، بر دوش آسمان، تشییع شدند.

«با وضو وارد شوید؛ کوچه ها و خیابان های این شهر، با خون شهیدان تطهیر شده است»

سوم خرداد، یادآور ایستادگی و پایمردی مردان و زنانی است که جز سرافرازی و سربلندی سرزمین و مردم خویش، به چیز دیگر نیندیشیدند.

یاد و خاطره همه حماسه سازان سوم خرداد، گرامی باد.

چه کسی خرمشهر را آزاد کرد؟
سیدعلی پورطباطبایی
این سؤالی است که هنوز هم در هر سالگرد آزادی تو، خرمشهر، تکرار می شود.

سیاستمداران و دیپلمات ها ژست متفکرانه به خود می گیرند و سعی می کنند آزادی تو را طبیعی قلمداد کنند.

آنها می گویند: خوب یک سال بود که عراقی ها این جا بودند، دیگر خسته شده بودند و باید می رفتند و بعد خودشان را پشت کتاب های قطور تحلیل استراتژیک آزادی تو پنهان می کنند؛ کنایه از این که جواب این سؤال قبلاً داده شده است و نباید به سراغ این مسایل قدیمی رفت.

ژنرال ها با آن سینه های پر از مدال و پیشانی های چین خورده که نشانه دقت و تلاش در حل مسایل بغرنج نظامی است، دلایل دیگری می آورند. آنها می گویند: ایرانی ها کوچه های خرمشهر را بیشتر بلد بودند. تک تک خانه ها را می شناختند و هر خیابان را به اسم کسی نشانی می دادند. از طرفی آنها نیروی حمله کننده بودند و طبیعی است که نیروی حمله کننده همیشه پیروز می شود.

از تو، خرمشهر، می پرسم چه کسی تو را آزاد کرد؟

سیل بی امان فرزندان تو که برای رهایی ات لحظه شماری می کردند؟

غیرت به جوش آمده ایشان از خون های به ناحق ریخته شده در کوچه های تو، عامل آزادی ات بود؟

یا زمزمه های نیمه شب پیر جماران که برای فرزندان در خون غلتیده اش دعا می خواند، علت این حماسه بود؟

از تو می پرسم؛ چرا که بهترین پاسخ دهنده و نزدیک ترین شاهد این حماسه خود تو هستی.

تنها تو بودی که فریاد نیمه شب های خاموش اشغال را می شنیدی. زمزمه شهیدان در خون خفته و مادران زیر خاک مدفون شده به همراه صدای خانه های فروریخته و گل های پرپر شده تنها در گوش تو می پیچید.

تو بودی که اول بار هر کوچه و خیابان را به نام شهیدی مزین کردی و مهربانانه پیکرهای بی سر را در آغوش کشیدی.

صدای تو را می شنوم که سیاستمدارها و ژنرال ها را ریشخند می کنی. صدای تو را می شنوم برای فرزندانت لالایی می خوانی و بالاخره در حالی که رودهایت از اشک های مادرانه پر شده است، فریاد می زنی: خرمشهر را خدا آزاد کرد.

من فرزند توام، خرمشهر!
حبیب مقیمی
این فریاد شادی کدامین قبیله است که چنین هلهله سرداده اند و هم نوا با شط، سوار بر موج های شادی، زیباترین سرود رهایی را زمزمه کنند؟

جاده با تن عرق کرده اش، کام های خسته را در آغوش می کشد و به تبرک، جای پایشان را برای خویش به یادگار می گذارد.

چشم بگردان و گوش بخوابان بر دروازه های شهر بشنو آواز خوش پیروزی را، بشنو فریادهای مسجد جامع را و هم نوا شو با لحظه های آبی آزادی.

پای بگذار به کوی طالقانی که اکنون چون عروسی، چهره آراسته و در ویرانه های خویش، تو را به پایکوبی می خواند.

نفس بکش هوای تازه خونین شهر را و نوازش کن تن خسته اش را. ببین آن سوتر مردانی که به سجده، سر به خاک نهاده اند و به خاطر بسپار گل های سرخ پرپرشده را بر مزار جهان آرایِ جهان آرا


آمده ام؛ منم فرزند تو ای خرمشهر! فرزندی جدا مانده از بالین مادری. اکنون بر خاکت بوسه می زنم و جای پاهای به یادگار ماندات را می بویم و می بوسم.

آمده ام به زیارت لحظه های خونینت. آمده ام تا در آغوشت بگیرم تا سالها جدایی را بر شانه ات بگریم و بوی خوب تنت را عطر همیشه جامه ام کنم، تا همگان بدانند من فرزند توام

آمده ام تا با شط غمگین، خاطره ها بگویم؛ از روزهای حصار. و شط می گرید، آن گاه که به ناچار در خاطره خویش عکس بیگانه ای را در خویش می بیند و لحظه ای بعد، از شادی قهقهه سر می دهد و خنده های خویش را بر موج می نشاند، وقتی از مردان حماسه سوم خرداد سخن می گوید.

و اکنون به پاس حرمت حریم شهادت، به پاس جان های به معشوق پیوسته و دل شدگان آزادی، هر سال در غروب سوم خرداد، شط، سرک می کشد و در بلندترین مد خویش بر پای می ایستد و شهر، با یک بغل اشک و نرگس بر مزار شهیدان راه آزادی، فاتحه می خواند.

و من فرزند تو، هر سال، خاطرات شط را مرور می کنم تا هرگز فراموش نکنم که روزی روزگاری... خرمشهر، بوی خون گرفت، تا فراموش نکنم که خاک شهرم با خون هزاران هزار شهید راه آزادی تطهیر شد و تا فراموشم نشود که روزی روزگاری، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».

گیسوانت، امواج کارون است
اکرم سادات هاشمی پور
سلام بر روشنای خورشیدی که خرمشهر است!

سلام بر استواری سپیداری که خرمشهر است!

تو کدام شهری که پرندگانت، دسته دسته در سپیده دمان خون و آتش، تن در امواج سرخ می شویند؟

تو کدام شهری که نخل هایت، نماز ایستادگی و استواری را با قیامی ابدی خوانده اند؟

... ایستاده اند و تبر باران است.

ایستاده اند در فصل انتشار زخم و تاول.

ایستاده اند و بادهای هرزه پو، به مویه، گیسوانشان را به چنگ می کشند،

تو کدام شهری که گیسوانت، امواج متلاطم کارون اسست؟

تو کدام شهری که دخترانت، کوزه بر دوش، در خاک و خاکستر از چشمه ها بر می گشتند و در کوزه هاشان انگار چیزی جز سکوت نبود، که دخترانت، خواهران هزار مویه پیکرهای رها در خونند و مادرانت ضجّه زنان پرواز سپید کبوتران سرخ را کل می کشند؟

وکدام شهری که پنجره هایت، پلک های نیمه بسته زمین و میزبانان همه چشم های سرگردان جهانند؟

تو کدام شهری، ای ایستاده پرپر و ای تناور مکدّر.

سمت آبیِ آسمان تو
حمزه کریم خانی
سلام بر مسکن گل های گمنام شهادت، خرم ترین شهر قیام و خونین ترین سرزمین استقامت!

آن گاه که سپاه سپیده، سیاهی را از سیمای تو زدود، آغوش خویش را به سوی ستاره های شادی گشودی و سرشک شوق، بر گونه های سُرخت چکید. ای باغ سرسبز عروج و ای صحیفه خونین تاریخ عشق!

هنوز شبنم یاد یارانت بر گلبرگ های عاطفه باقی است و هنوز نهر اندوه و داغ شهیدانت در دل های دلدادگان جاری است.

خرمشهر! سرخ ترین شقایقِ بی قراری، در خاک تو رویید و آلاله ها از سمت آبی آسمانت به عرش کوچیدند.

خرمشهر، ژاله ای است که در پیمانه لاله، چون شراب ناب می درخشد.

فتح آسمانی خرمشهر، فصل وصل سالکان است.

ای شهر شهیدان! روایت رزم آوران سرخ و سبزت، دهن به دهن می چرخد.

شنیده ام روزی...
اکرم السادات هاشمی پور
آمده ام از باران ها، گیسوانی ببافم برای تو

آمده ام از ستاره ها، تاج گلی بسازم برای تو

آمده ام برای بی کسی ات پرنده بیاورم

بر چهره دیوارهایت دست می سایم

بر چشم هایت دست می سایم؛ بر بی کرانگی تنهایی ات، ای بی پرنده شهر، ای بی درخت شهر، ای کوه شهر، ای صلابت مجسم، ای ایستادگی مسلم!

آمده ام تا خواب عمیق پنجره هایت را بشکنم، ای آسمان شهر.

آمده ام تا بی پرستوترین کوچه های بالایی ات را به ضیافتی از نقل و پرنده دعوت کنم؛ که تو ایستادی و فراز آمدی.

آمدنم پرپراست، اگر تو گیسو رها نکرده باشی در بادهای فروردین.

آمدنم پرپر است، اگر زخم سال های بی کسی ات را در سرآغاز زیستنی دوباره، به فراموشی نسپرده باشی.

آمدنم پرپر است، اگر ویرانه هایت را از یاد نبرده باشی.

شنیده ام که روزگاری، موج ها، دامن دخترکان خردسالت بوده اند در بسیط ساده بندر.

مردانت با حنجره های سوخته آواز می خواندند، دخترانت با آوازهای سوخته می خواندند، مادرانت بر خاکستر نخل های سوخته کل می کشیدند و مویه می کردند. شنیده ام...

گنبد خاکستری
سیدحمید مشتاقی نیا
خرمشهر ای آسمان غبار گرفته تاریخ...

ای بوسه گاه فرشتگان، شرار آتش ایمان... ای خونین شهر!

خمخانه خونین تو، مقصود دل عاشقان و مراد حلقوم عطشناک تشنگانِ باده سرخ شهادت است.

ای دست نیایش خاک! زآستان کبریایی افلاک، جرعه ای از ساغر جنون را تحفه نگاه شفق بین عشاق گردان.

اینک که نغمه نینوایی یاد تو، رَخت دنیایی ما بر چیده و طنین آهنگ رندانه ات، طبع خروش گرمان را برانگیخته، در انتظار طلعت ندای «هل من ناصر» دیگری از افق ولایی حقیم، تا نمایش گر زیباترین رقص مرگ شویم؛ چرا که نوای طرب انگیز نی وجودمان را دم عاشورایی حسین علیه السلام به شور انداخته...

خرمشهر، جلوه گاه غرش رعد آگین عشق است و مسجدجامع آن، پادگان ملکوتی لشگر توحید.

مسجد جامع، علم مقاومت و پیروزی این شهر است و طراوت و آراستگی آن هنوز از رایحه حضور سردار پایداری، شهید محمد جهان آراست که سرچشمه می گیرد.

خرمشهر، پیشانی وطن است و مسجد جامع، پیشانی بند سرخ آن که نشان مقدس یا زهرا علیهاالسلام با ترکش های اصابت کرده بر پهلوی مسجد سبز شده است.

خرمشهر اگر خرم است، مرهون صدها قلب بی تپشی است که هم آغوش بستر خاک گشته اند...

بر فراز بام آسمانی خرمشهر که نیزه عشق، با تلألو هزاران رأس منور، سرافراز می شد و قامت افتخار بر می بست و بر انتهای افق کهکشانی نگاه شهر، شفق سرخ گون وصال، نقش معراج خون را تداعی می کرد.

غبار تهاجم، اگر چه فضای شهر را کدر می نمود، ولی دیری نپایید که خورشید حماسه با هر درخششی که بر دار آفرینش می یافت، جامه سپید رهایی را تا ابد بر پیکر تنومند خرمشهر پوشانید.

سلام خرمشهر!
اکرم السادات هاشمی پور
سلام بر تو!

سرخ ترین لاله ها، ارزانی نگاه سبزت باد

از دوردست ها آمده بودم به دیدارت ای حماسه روشن!

در نگاهت شراره آزادگی شراره زد و من آمدم تا دعوت بلورین استقامت و ایثار، آمدم تا هر صدای آشنا با صدها پلاک بی زنجیر، آمدم تا نخل های بی سر دامانت را سایبانی باشم.

از دوردست ها آمده بودم تا دستانت که بوی بهشت می دهد.

در تصویری گنگ، پنهانی، در کلمات نمی گنجی، و من چه قدر از ایمان تو به وجد آمده ام، چه قدر متحیرم از این همه صبر و ایستادگی و استقامت.

از دوردست ها آمده بودم به دیدارت. آمده ام تا بافنده پریشان موهای تو گردم. آمده ام تا خانه های با خاک یکسانت را به یکی دو رکعت نماز عشق میهمان کنم. آمده ام و رسیده ام به غروب مه آلود شط، به نسیمی لبریز از عطر اذان و خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود.

من از دوردست ها آمده ام با کاروانی از مهر. دلم را به گرمای وجودت گرم کن تا نگاهمان آینه دار خاک مقدست گردد. آمده ام با کاروانی از ایثار و رشادت و در نگاه سبز و شیرینت آشیانه ای ساختم به استواری نخل هایت؛ آشیانی سراسر شهامت و ایثار، پر از عشق به میهن، آشیانه ای ساختم به نام غیرت.

از دوردست ها آمده بودم. وقتی آمدم، باران نور می بارید، بوی تن داغ نخل ها آرامشی سبز در من رویاند. مرا درسی از مردانگی آموخت و من تا نهایت صبوری، دل های داغدیده اش را تصلی دادم.

حسین هدایتی






امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از اين مطلب فقط با ذکر منبع " تبیان زنجان" مجاز است.

 ارسال این مقاله به دوستان شما :
 
نام و نام خانوادگی شما :
 
 
آدرس ایمیل شما :
 
نام و نام خانوادگی دوست شما :
 
 
آدرس ایمیل دوست شما :
2647
کاربر گرامی آیا تاکنون از وب سایت تبیان برنده جایزه شده اید ؟ آیا اطلاع دارید وب سایت تبیان در استان با برگزاری مسابقات هفتگی آن لاین به برندگان خود جوایز ارزنده اهدا می کند ؟
فرصت را از دست ندهید و خود را کاندیدای یکی از جوایز این هفته وب سایت کنید ! برای شرکت در مسابقه و ارسال پاسخ به مرکز اینجا را کلیک کنید
ورود به بخش مسابقه هفته
CF

ارتباط با وب ستر   
 درباره طراح وب سايت
  2007 All rights reserved. Tebyan zanjan ©

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی استان زنجان می باشد.
هر گونه استفاده از منابع آن با ذکر مرجع بلامانع است