http:// www.Tebyan-Zn.ir ورود به سیستم تماس با ما نقشه وب سایت
ارتباط زنده با مسئول طراحی و توسعه تبیان زنجان نقشه وب سایت تبیان زنجان  تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
 
              
آخرین عناوین گالری تصاویر دیدنی
 عکس هایی از زندگی در پاکستان...
  شکار لحظه ها از لحظات خوابیدن ...
 شکار لحظه ها از لحظات خوابیدن مردم...
 عکس های بسیار دیدنی از خانه های ...
 گالری عکس جدید و زیبا از منظره ...
 عکسهای طبیعت و مناظر...
 عکس های دیدنی از منظره ها و ...
  عکس های دیدنی از ماشین BMW ...
  عکس های دیدنی از ماشین Toyota ...
  10 عکس برتر تلسکوپ هابل ...
 عکس های کیک و شیرینی های خوشمزه...
 عکس های پوستر های تبلیغاتی علیه سیگار...
 عکس هایی از حیوانات دوقلو دوسر...
 تصاویر جذاب و خنده دار - حتما ...
 عکس های شکار حیوانات - شکار پلنگ...
آخرین عناوین بخش فیلم و سینما
"تاوان" و قصه یک رمزگشایی...
ماه رمضان امسال و برنامه های افطاری ...
سیما و برنامه های تابستانی...
«در چشم باد» پایان راه ...
فيلمهاي سينمايي و تلويزيوني آخر هفته...
حضور "آشپزباشي" در جشنواره فيلم‌هاي تلويزيوني ...
تحلیلی بر فيلم علمي ـ تخيلي سياره ...
سريال‌هاي ماه رمضان...
بازيگري در مجموعه هاي طنز...
سري بزنيم به كارهاي محمدرضا هنرمند...
جشنواره «كن» امسال...
«دموكراسي تو روز روشن»...
فيلم هاي سينمايي آخر هفته ...
کیارستمی:فيلم‌هاي من ،از واقعيت وام گرفته‌اند ...
مرضیه برومند این روزها مشغول چه کاری ...
آخرین عناوین این بخش
اس ام اس عید بزرگ مبعث...
خرمشهر؛ شهر لاله های خونین ...
حماسه فتح خرمشهر و علت تداوم جنگ...
فتح بزرگ و جاودانه تاریخ دفاع مقدس؛فتح ...
شهری با آوازهای خونین باد...
سالروز حماسه خرمشهر...
خرمشهر آزاد شد...
در امتداد فتح...
روز مقاومت و پیروزی...
ایران در تمدن اسلامی ...
وداع با بانوی دو عالم......
معلم، معمار قلب هاست ...
پیامک ها و اس ام اس انگلیسی ...
سلام بر تو اي صبح روشن دانايي!...
صدای مهربانی؛صدای معلم...
 
مقالات > بخش فرهنگی > خاطراتی از امام هادی علیه السلام

خاطراتی از امام هادی علیه السلام

تعداد بازدید :  264بازدید
برای شرکت در مسابقات و دسترسی به تمام منابع ابتدا در وب سایت تبیان زنجان عضو شوید .به خانواده بزرگ تبیان بپیوندید
کتابخانه دیجیتالی
مقالات بانوان
مشاوره تبیان زنجان - برای استفاده از سرویس باید عضو وب سایت باشید
مقالات جوانان
استان زنجان از دید تبیان
وب سایت ویژه محرم و گالری عکس های دیدنی تبیان زنجان از سراسر جهان
غار تاریخی کتله خور بزرگترین غار خشکی خاورمیانه
مهدویت در تبیان زنجان - گل نرگس

هدیه دیگری از تبیان : طرح مشارکت ایرانسل و تبیان :
کلیه مشترکین و کاربران ایرانسل می توانند با ارسال پیامک به شماره 8282 و درج کلمه hekmat در پیام کوتاه خود ؛ به صورت تصادفی و Random یکی از حکمتهای پربار حضرت علی (ع) را به صورت متن دریافت نمایند .





تو نه، فرزندت شیعه می شود
 
از هبة الله بن ابی منصور موصلی نقل شده كه گفت: یك مرد نصرانی در دیار ربیعه بود كه اصلاً از اهالی  «كَفَر توثا» (یكی از قریه های فلسطین ) بود. وی كاتب (نویسنده ) بود و به نام: (یوسف بن یعقوب) خوانده می شد، بین او و پدرم رابطه دوستی بود. روزی این كاتب نصرانی، نزد پدرم آمد، گفتم: برای چه به اینجا آمده ای؟ گفت: به حضور متوكل (خلیفه وقت ) دعوت شده‌ام، ولی نمی دانم برای چه احضار شده‌ام و او از من چه می خواهد؟ ومن سلامتی خود را از خداوند به صد دینار خریده‌ام، وآن صد دینار را برداشته‌ام تا به‌ امام هادی علیه السلام بدهم.
پدرم گفت: در این مورد، موفق شده‌ای.
آن مرد نصرانی نزد متوكل رفت و پس از اندك مدتی، نزد ما‌ آمد در حالی كه شاد و خوشحال بود، پدرم به او گفت:
ماجرای خود را به من بگو ، او گفت: به شهر سامراء رفتم، كه قبلاً هرگز به این شهر نرفته بودم، به خانه ای وارد شدم، با خود گفتم بهتر این است كه نخست قبل از آنكه كسی مرا بشناسد كه به سامراء ‌آمده‌ام، این صد دینار را به ‌امام هادی علیه السلام برسانم، بعد نزد متوكل بروم، در آنجا دانستم كه متوكل، ‌امام هادی علیه السلام را از سوار شدن او( به جائی رفتن) منع كرده، واو خانه نشین است، با خود گفتم: چه كنم، من یك نفر نصرانی هستم، اگر خانه ابن الرضا (امام هادی علیه السلام ) را بپرسم، ایمن نیستم كه این خبر زودتر به گوش متوكل برسد، وبر بیچارگی كه در آن هستم، افزوده گردد.
ساعتی در این باره فكر كردم، به نظرم‌ آمد كه سوار برمركبم  شوم، ودر شهر بروم، و از مركب خود جلوگیری نكنم، تا هر كجا كه خواست برود، شاید خانه آن حضرت را بشناسم، بی آنكه از كسی بپرسم، آن صد دینار را در كاغذی نهادم و در میان آستینم گذاشتم، وسوار برمركبم شدم، آن مركب  از خیابانها و بازارها، خود به خود عبور می كرد، تا اینكه به در خانه ای رسید و در همان جا ایستاد، هر چه كوشیدم تا از آنجا حركت كند، حركت نكرد، به غلام خود گفتم: بپرس كه این خانه كیست؟
او پرسید، جواب دادند ؛ خانه ابن الرضا (امام هادی علیه السلام ) است. گفتم: الله اكبر، دلیلی است كافی، ناگاه خدمتكار سیاه چهره ای از آن خانه بیرون آمد، وگفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟
گفتم: آری.
گفت: وارد خانه شو، من وارد خانه شدم، او مرا در دالان خانه نشاند، وسپس به اندرون رفت، با خود گفتم این دلیل دیگری بر مقصود است، از كجا این غلام می دانست كه من یوسف بن یعقوب هستم ؛ با اینكه من هرگز به این شهر نیامده‌ام، وكسی مرا در این شهر نمی شناسد، بار دیگر خدمتكار آمد و گفت: آن صد دینار را كه در كاغذ پیچیده ای و در آستین داری بده ، آن را دادم و با خود گفتم: این دلیل سوّم است بر مقصد.
سپس آن خدمتكار نزد من‌ آمد وگفت: وارد خانه شو!
من به خانه ابن الرضا (ع) وارد شدم، دیدم آن حضرت تنها در خانه خود نشسته است، تا مرا دید به من فرمود: ای یوسف آیا وقت آن نرسده تا رستگار شوی؟
گفتم: ای مولای من! دلیل ها ونشانه هائی (به صدق شما و اسلام) برای من آشكار گردید، كه برای هدایت و رستگاری من كفایت می كند.
فرمود: هیهات! تو اسلام را نمی پذیری، ولی بزودی پسرت فلانی مسلمان می شود، و از شیعیان ما است، ای یوسف! گروهی گمان می كنند كه دوستی ما سودی به حال ‌امثال شما ندارد، ولی آنها دروغ گفتند، سوگند به خدا دوستی ما، به حال‌ امثال تو كه نصرانی هستی نیز سود بخش است، برو دنبال آن كاری كه برای آن‌ آمده ای، زیرا آنچه را دوست داری، به زودی خواهی دید، و به زودی دارای پسری مبارك خواهی شد.
آن مرد نصرانی می گوید: نزد متوكل رفتم، و به تمام مقاصدم رسیدم، و باز گشتم.
هبة الله می گوید: من بعد از مرگ همین نصرانی با پسرش دیدار كردم، دیدم مسلمان است ودر مذهب تشیع، استوار ومحكم می باشد، او به من خبر داد كه پدرش بر همان دین نصرانیت مُرد، واو بعد از مرگ پدر، مسلمان شده است، و پیوسته می گفت:

أنا بشارةُ مولای
من بشارت مولای خود (امام هادی) هستم.
 
هرگز با وی همنشین نمی شوی

یعقوب بن یسارروایت می كند كه: متوكل می گفت: وای بر شما، كار ابن الرضا حضرت هادی (ع) مرا عاجز كرده، نه حاضر است با من شراب بخورد و نه در مجلس شراب من بنشیند ؛ و نه من در این ‌امور فرصتی می یابم (كه او را به این كارها وارد كنم) گفتند: اگر از او فرصتی نیابی در عوض این برادرش موسی است كه شراب خوار و نوازنده است، می خورد ومی نوشد وعشقبازی می كند، بفرستید او را بیاورند و مطلب را بر مردم مشتبه كنید، بگوئید این ابن الرضا است. نامه ای نوشتند و او را با تعظیم واحترام وارد كردند، وهمه بنی هاشم وسران لشكر و مردم استقبالش كردند، وغرض این بود كه وقتی می رسد‌ املاكی به او واگذار كند و دختری به او بدهد وساقیان شراب وكنیزكان نوازنده نزد او بفرستد، و با او مواصله و احسان كند، ومنزل عالی برایش قرار دهد كه خود در آنجا به دیدنش رود. وقتی كه موسی وارد شد، حضرت هادی (ع) در پل (وصیف) - جایی است كه آنجا به استقال واردین می روند - حضرت با او ملاقات كرده و به او سلام نمود و حقش را ادا كرد، سپس فرمود: این مرد تو را احضار كرده كه احترامت را هتك و پایمال كند ورتبه ات را پایین آورد، مبادا هرگز به شراب خواری اقرار كنی. موسی گفت: اگر مرا برای اینكار خواسته پس چكنم؟ فرمود: رتبه خویش فرو میاور و چنین كاری نكن كه او هتك احترام تو را خواسته است. موسی نپذیرفت و حضرت تكرار كرد، تا چون دید اجابت نمی كند، فرمود: ولی بدان كه مجلس مورد نظر او مجلسی است كه هرگز تو با او در آن جمع نمی شوید.
همان شد كه حضرت فرمود، سه سال موسی آنجا اقامت كرد وهر روز صبح بر درب سرای او می رفت یك روز می گفتند: مست است فردا صبح بیا، روز دیگر می رفت، می گفتند: دوا خورده و روز دیگر می گفتند: كار دارد، و سه سال به همین منوال گذشت تا متوكل از دنیا رفت و در چنین مجلسی با هم جمع نشدند.
كافی، ج1،ص502،ح8

بازگرد جز خیر چیزی نمی بینی
كافور خادم گوید: در سامره در مجاورت حضرت هادی (ع) صنعت گرانی بودند، و آنجا مثل شهری شده بود. یونس نقاش بر آن جناب وارد می شد وخدمت او می كرد. روزی لرزان آمد وگفت: سرور من! شما را وصیت می كنم كه با اهل وعیالم نیكی كنید. فرمود: چه خبر است؟ گفت: خیال دارم فرار كنم. حضرت تبسم كنان فرمود:چرا؟ گفت: برای اینكه ابن بغا (گویا از سران ترك بوده ) نگین بی ارزشی برای من فرستاد كه بر آن نقشی بزنم. موقع نقاشی دو قسمت شد، وفردا وعده اوست كه[آن نگین را] پس بگیرد ( موسی بن بغا ) هم كه حالش معلوم است، یا هزار تازیانه می زند یا می كشد.
حضرت فرمود: برو به منزلت تا فردا فرج می رسد و جز خبر خیر  چیز دیگری نیست. باز فردا صبح زود لرزان‌آمد وگفت: فرستاده  او ‌آمده نگین را می خواهد. فرمود: برو كه جز خیر نمی بینی. گفت: چه جواب گویم؟ خندید و فرمود: برو ببین چه خبر آورده، هرگز جز خیر نیست. رفت وبعد از مدتی خندان بازگشت وعرض كرد: فرستاده گفت: كنیزكان بر سر این نگین خصومت می كنند، اگر ممكن است آن را دو قسمت كن تا تو را بی نیاز كنیم. حضرت فرمود: خداوندا! سپاس، خاص تو است كه ما را از آنها قرار دادی كه حق شكر تو را بجای آورند، به او چه گفتی؟ عرض كرد: گفتم مرا مهلت دهید تا درباره آن فكركنم چگونه این كار را انجام دهم. فرمود: درست گفتی.
اثبات الهداة،ج6، ص228

چنین گمانی نكن؟
از حسن بن مصعب مدائنی روایت شده كه: مسئله سجده بر شیشه را (به وسیله نامه ای كه نوشته بودم) از‌امام علی النقی (ع ) پرسش نمودم. چون نامه را فرستادم با خود گفتم: شیشه هم از چیزهایی است كه زمین آن را می رویاند و گفته اند كه آنچه را زمین می رویاند می شود بر آن سجده كرد!
از طرف آن حضرت جواب‌امد: بر شیشه سجده مكن، اگر گمان می كنی كه آن هم از اشیایی است كه زمین آن را می رویاند (درست است) ولی استحاله شده. زیرا شیشه از ریگ و نمك است، نمك هم از زمین شوره زار است (وبه زمین شوره زار نمی شود سجده كرد)
اثبات الوصیة، ص 433
پدرم شهید شد
هارون بن فضل گوید: در آن روزی كه ‌امام جواد (ع) از دنیا رفت، شنیدم كه ‌امام علی النقی (ع) این آیه را تلاوت می فرمود: ( انّا لله وانّا الیه راجعون)، پدرم ‌امام جواد (ع) از دنیا رحلت كرد. از آن حضرت پرسیدند: شما از كجا می دانی؟ فرمود: ضعف و سستی دچارمن شد كه سابقه آن را نداشتم[1].
اثبات الوصیه، ص430
جبه زن قمی را بازگردان؟
محمد بن احمد منصوری ازعموی پدرش نقل می كند كه: روزی نزد متوكل رفتم در حالتی كه مشغول شرب خمر بود، مرا هم دعوت به خوردن كرد، گفتم: من هرگز نخورده‌ام. گفت: تو با علی بن محمد (العیاذ بالله) می خوری. گفتم: تو نمی دانی كه در دستت چیست؟ این سخنان تنها به تو ضرر می رساند وبرای او زیانی ندارد. این جسارت متوكل را خدمت حضرت عرض نكردم، تا روزی فتح بن خاقان (وزیر متوكل) به من گفت: به متوكل گفته‌اند: مالی از قم (برای حضرت هادی) می آید و دستور داده كه من در كمین آن باشم وخبرش را به او برسانم، تو بگو بدانم كه از كدام راه می آید؟ تا من در آن راه بروم. خدمت حضرت رفتم (كه جریان را به عرض مبارك برسانم) دیدم كسی آن جا است كه نمی توانستم حرفی بزنم. حضرت تبسم كرد و فرمود: ای ابو موسی! خیر است، چرا آن پیغام اوّل را نیاوردی؟ (یعنی آن حرفی كه اول متوكل راجع به حضرت گفت ) عرض كردم: سرور من! به ملاحظه تعظیم و اجلال شما. حضرت فرمود: مال‌امشب وارد می شود و ایشان به آن دست نمی یابند،‌امشب را اینجا بمان.
ابو موسی گوید: شب را آنجا ماندم وچون‌امام برای نماز شب برخواست در ركوع سلام داد ونماز را قطع كرد و فرمود: آن مردی كه منتظرش بودیم با مال‌ آمده وخادم از ورودش جلو گیری می كند، برو مال را تحویل بگیر. رفتم دیدم انبانی كه مال در آن است، آنجاست؛ گرفتم و خدمت آن جناب بردم. ایشان فرمود: به او بگو: آن جُبه ای (لباس) را كه آن زن قمی داد و گفت: این ذخیره جدّه من است را نیز  بده. رفتم وگفتم و او گفت: آری آن را خواهرم پسندید و با این عوض كرد، می روم ومی آورم. فرمود: بگو خدا ‌اموال ما را حفظ می كند، جبه را از شانه ات درآور. چون پیغام را رساندم وجبّه را از شانه اش بیرون آورد غش كرد. حضرت بیرون آمده و شرح حالش پرسید. گفت: من (راجع به‌امامت شما ) در شك بودم و اینك یقین كردم.
اثبات الهداة، ج 6، ص225

سالهای باقی ماندة خلافت متوكل
محمد بن سنان گوید: مردی در نامه از آن حضرت پرسید: از خلافت متوكل چقدر مانده است؟ حضرت این آیه (از سوره یوسف ) را در جواب نوشت: هفت سال پیاپی كشت می كند - تا آنجا كه فرماید: سپس از پی این سالها هفت سال سخت بیاید - تا آنجا كه فرماید: آنگاه از پی این سالها سالی بیاید كه در اثنای آن مردم كمك شوند «تزرعون سبع سنین د‌اباً» الی قوله: «ثُمَّ یاتی من بعد ذلك سبع شداد» الی قوله: «ثُمّ یاتی من بعد ذلك عام فیه یغاث الناس» (یوسف 47و48)
ومتوكل در اوّل سال پانزدهم مُرد.
اثبات الهداة،ج6، ص 260

این مرد پیش از نماز صبح به خاك می رود
احمد بن یحیی روایت می كند كه: ما در (سامره ) در همسایگی حضرت هادی (ع) بودیم، و شب ها با هم می نشستیم صحبت می كردیم. شبی بر در خانه  آن حضرت نشسته بودیم كه یكی از فرماندهان لشگر، خلعت هایی با خود داشت و با عده زیادی از فرماندهان پادگان ومستخدمین و دیگران از خانه سلطان می‌امد وقتی كه به ما رسید حضرت بلند شده وسلام واحترامش كرد وچون گذشت فرمود: این مرد به این وضع خود شادمان است در صورتی كه پیش از نماز صبح به خاك می رود. ما از این حرف تعجب كردیم واز حضور وی برخاستیم و با خود گفتیم: این علم غیب است، و سه نفر با هم تعهد كردیم كه اگر این خبر دروغ  در‌آمد او را بكشیم واز دستش راحت شویم.
صبح، بعد از نماز در خانه بودم كه صدای هیاهوی جمعیت را شنیدم. رفتم جلوی در خانه دیدم عده زیادی از لشگریان وغیره اند ومی گویند: فلان كس دیشب مُرد. چون در حال مستی از جایی به جایی دیگر می رفته كه افتاد وگردنش شكست. گفتم:اشهد ان لا اله الاّ الله. رفتم به تماشا و دیدم همان نحو كه حضرت فرمود: مُرده است وآنجا بودم تا به خاكش سپردند وبرگشتم وهمه از این واقعه در شگفت بودیم.
اثبات الهداة ج 6 ص 260

به اندازه دانه های خرما درخواب
احمد بن عیسی گوید: پیغمبر (ص) را در خواب دیدم كه مشتی خرما به من داد، شمردم بیست وپنج دانه بود. وقتی كه حضرت هادی (ع) تشریف آوردند خدمتش رفتم كه مشتی خرما به من داد وفرمود: اگر پیغمبر (ص) زیادتر داده بود من هم زیادتر می دادم شمردم  بیست وپنج دانه بود.
اثبات الهداة ج6ص269

مرگ متوكل، چهار روز دیگر
شیخ بهائی (ره) از بعضی استادانش نقل می كند كه گفته اند: متوكل اراده كرده بود به حضرت هادی (ع) اهانتی كند. در روز كه هوا در نهایت حرارت وگرمی بود فرمود تا منادی نداكردند كه: خلیفه اراده سواری به فلان موضع را دارد وحكم چنان صادر شده كه غیر جناب ایشان كسی دیگر سواره نباشد وجمیع مردم از اشراف و اعیان از بنی هاشم وغیره در ملازمت پیاده باشند.
چون راه دور بود وهوا در نهایت حرارت، آن حضرت غرق در عرق گشته، بسیار مانده شده هر دم تكیه بر یكی از خادمان خود می نمودند. در این اثنا یكی از منافقان را نظر به حضرت افتاد كه بسیار مانده و آزرده اند. خواست كه از جانب متوكل معذرت گوید، گفت: ای حضرت! این مشقت وتعب مخصوص شما نیست، و خلیفه قصد آزار واهانت شما نكرده، بلكه جمیع مردم به این تعب گرفتارند.
حضرت‌امام (ع) به آن شخص فرمود: به خدا قسم! ناقه صالح نزد خدای تعالی، عزیزتر از من نبود، و این آیه  از قرآن را به زبان معجزه بیان داشتند: تا سه روز در منازل  خود، خوش دارید كه این وعده ای  تكذیب ناپذیر است
تمتعوا فی داركم ثلاثةَ ایامٍ ذلك وعدٌ غیرُ مكذوب (هود آیه 65)
همانگونه كه حضرت فرموده بودند در شب چهارم از آن سواری، غلامان متوكل اتفاق كرده، در وقتی كه متوكل در مجلس نشسته بود بر سر او ریختند و به ضرب تیغ او را پاره پاره كردند ؛ وآن مردی كه از جانب متوكل عذر می گفت به خدمت حضرت آمده توبه و بازگشت از معاصی نموده و در سلك پیروان وشیعیان آن بزرگوار قرار گرفت.
مفتاح الفلاح مترجم، ص 278

مهدی موعود (عج) خواهد آمد
عبد العظیم حسنی اعتقادات خود را به حضرت هادی (ع) عرضه داشت تا آنجا كه ( در شماره ‌امامان پس از ذكر حضرت رضا علیه السلام ) گفت: سپس شما ای مولای من، حضرت فرمود: و پس از من فرزندم حسن ؛ ومردم نسبت به جانشین پس از او چگونه اند؟ عرض كرد: برای چه مولای من؟ حضرت فرمود: برای اینكه شخص وی دیده نشود (وازدیدگان غایب شود) و حرام است كه او را به اسمش یاد كننده (م ح م د) تا اینكه خروج كرده و زمین را پر از عدل و داد نماید چنانكه پر از ظلم وجور شده است
كمال الدین وتمام النعمه، ج 2، ص 379، ح1
--------------
[1] شاید این ضعف وسستی درك فقدان ‌امام معصوم در كائنات و سنگینی پذیرش نور‌ امامت بوده است





امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از اين مطلب فقط با ذکر منبع " تبیان زنجان" مجاز است.

 ارسال این مقاله به دوستان شما :
 
نام و نام خانوادگی شما :
 
 
آدرس ایمیل شما :
 
نام و نام خانوادگی دوست شما :
 
 
آدرس ایمیل دوست شما :
337
کاربر گرامی آیا تاکنون از وب سایت تبیان برنده جایزه شده اید ؟ آیا اطلاع دارید وب سایت تبیان در استان با برگزاری مسابقات هفتگی آن لاین به برندگان خود جوایز ارزنده اهدا می کند ؟
فرصت را از دست ندهید و خود را کاندیدای یکی از جوایز این هفته وب سایت کنید ! برای شرکت در مسابقه و ارسال پاسخ به مرکز اینجا را کلیک کنید
ورود به بخش مسابقه هفته
CF

ارتباط با وب ستر   
 درباره طراح وب سايت
  2007 All rights reserved. Tebyan zanjan ©

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی استان زنجان می باشد.
هر گونه استفاده از منابع آن با ذکر مرجع بلامانع است