مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
عکس و عکاسی مقالات
امر به معروف و نهی از منکر
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
لینکستان وب سایت های مفید
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
احادیث حضرت محمد
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
ارسال دعوتنامه


آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟



 

دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط bagerihamidi با 87 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20566
     درج شده در 2719 روز و 22 ساعت و 52 دقیقه قبل
    

خطرناك‌ترين شكار

ريچارد كانل (1893-1949)

موقعيت: جزيره‌يِ تله‌كشتي در دريايِ كارائيب                  زمان: پنج شب و چهار روز، اولِ تابستان

شخصيت‌ها: ويتني، رينزفورد، ايوان، ژنرال زارف

1- خلاصه‌يِ‌داستان

كشتيِ كوچكي در دريايِ كارائيب به سويِ امريكايِ جنوبي در حركت است. دريا بسيار آرام است و دركشتي غير از دو ملوانِ امريكايي به نامهايِ رينزفورد و ويتني همه خوابيده‌اند. در تاريكيِ نيمه‌شب دريايِ كارائيب، رينزفورد و ويتني رويِ عرشه‌يِ كشتي درباره‌يِ شكار و احساسِ جانورِ شكاري حرف مي‌زنند. كشتي به جزيره‌يِ تله‌كشتي در سمتِ راستِ مسيرشان نزديك شده است و ويتني، مانند بيشتر دريانوردان، ترسِ ناشناخته‌اي از جزيره دارد. رينزفورد واقع‌بين به نظر مي‌رسد. رينزفورد ريشه‌يِ اين ترس را خيال و خرافه مي‌پندارد. او به احساسِ جانورِ شكاري هم بي توجه است و اعتقاد دارد كه جهان از دو گروه انسان تشكيل شده است: شكارچي و شكار، و او خوشحال است كه ويتني و او شكارچي هستند. ويتني برايِ خوابيدن به داخلِ كابين و رينزفورد برايِ كشيدنِ پيپ به قسمتِ پشتِ عرشه‌يِ‌كشتي مي‌رود.

در سكوتِ شبانه، رينزفورد رويِ صندلي پيپ مي‌كشد‌كه ناگهان صدايِ شليكِ تفنگي را از سمتِ راست مي‌شنود. گوش‌هايِ شكارچيِ بزرگي همچون رينزفورد اشتباه نمي‌كند. دو شليكِ ديگر هم شنيده مي‌شود. رينزفورد به لبه‌يِ كشتي مي‌رود و برايِ داشتنِ ارتفاع، بالا مي‌پرد تا رويِ نرده بنشيند. برخوردِ پيپ به طنابي، پيپ را از دهانِ او مي‌اندازد. خم مي‌شود تا پيپ را در هوا بگيرد، اما دير مي‌فهمد كه بيش‌از حد خم شده و تعادلش را از دست داده‌است. رينزفورد به داخلِ آبِ دريا مي‌افتد. پس از آمدن به سطحِ آب، تلاش مي‌كند شنا‌كنان خود را به كشتي برساند. فشارِ موجِ بيرون‌آمده از زيرِ‌كشتي و سرعتِ حركتِ كشتي رينزفورد را نا‌اميد مي‌كند. او به نورِ چراغ‌هايِ كشتي نگاه مي‌كند كه بسرعت دور و دمي ديگر در تاريكيِ شب پنهان مي‌شوند.

رينزفورد با زحمت لباس‌هايش را از تن درآورد و به سمتِ جزيره در سمت‌ِ راست شنا كرد. جزيره در تيرگيِ قيرگونِ شب پنهان بود. پس او با كنترل و شمرده شنا مي‌كرد تا نيرويش او را به ساحل برساند. رينزفورد ناله‌ي‌ِِدردناكِ يك حيوان وصدايِ شليك‌تپانچه‌اي را شنيد.  سپس‌صدايِ  برخوردِ موج به صخره‌هايِ ساحل را شنيد و خسته، اما با آرامش به صخره‌هايِ بلندِساحل رسيد. از دستِ دريا، دشمنِ بزرگش در آن دم، رها شده بود. راحتيِ فكر وخستگي بسيار او را رويِ زمينِ سختِ جزيره به خوابي ژرف فرو برد.

هنگامي‌كه رينزفورد بيدار شد، آفتاب به سويِ غروب مايل شده بود و ديرهنگامِ روز بود. گرسنگيِ شديد او را به جستجويِ انسان و خوراكي كشاند. تورِ فشرده‌يِ درختان و تارهايِ‌به‌هم‌تنيده‌يِ‌گياهانِ جنگل اجازه‌يِ ورود به جنگل را نمي‌داد، پس ناچار كناره‌يِ ساحل را پيمود. پس از اندكي رفتن، به نقطه‌اي رسيد كه چمن‌هايش لگدكوب شده و خونِ بسياري به زمين ريخته بود. رينزفورد از گستردگيِ محلِ پامال‌شده دريافت كه حيوانِ شكارشده خيلي بزرگ بوده است. ناگهان پوكه‌يِ‌فشنگِ‌‌كوچكي را پيدا كرد و از شكارِ حيواني بزرگ با چنان گلوله‌يِ كوچكي دچارحيرت شد و ازمهارتِ شكارچي سرشار از تحسين و ترس شد. گرسنگي بر احساسِ گنگِِ ترس پيروز شد و رينزفورد به راهش ادامه داد. هوا تاريك مي‌شد كه نورِ چراغ‌هايِ زيادي را ديد. فكر كرد به دهكده‌اي رسيده است، اما با نزديك شدن دريافت كه آن همه روشنايي از يك قصر مي‌تابد. در را زد. دمي گذشت و در باز شد. مردي غول‌پيكر با تپانچه‌اي آماده‌يِ شليك نمايان شد. رينزفورد هراسيده خود را معرفي‌كرد. مردِ غول‌پيكر حركتي نكرد، آماده‌يِ شليك شد. رينزفورد بارِ ديگر با صداي بلند خود را معرفي كرد. مردِ ديگري پديدار شد. غول كنار رفت و مردِ ديگر به پيش آمد. او انساني بود بلند قد، خوش هيكل، با قيافه‌اي نظامي كه تازه ميانسالي را پشت‌سر گذاشته بود و موهايِ سرش سپيد و ابرو و سبيلش سياه رنگ بود. او خود را ژنرال زارف معرفي كرد. ژنرال‌زارف، سنجر رينزفورد را مي‌شناخت و كتابِ رينزفورد درباره‌يِ شكارِ پلنگ را خوانده بود. ژنرال، ايوان را هم قزاقي كر و لال معرفي‌كرد. به دستورِ ژنرال، ايوان رينزفورد را به اتاقي هدايت‌كرد تا لباس‌هايش را عوض‌كند و در ميزِ شامِ ژنرال شركت‌كند.

رينزفورد وارد سالنِ غذاخوريِ بزرگِ ژنرال شد. سخنانِ سنجيده و فرهيخته‌يِ ژنرال، وجودِ بهترينِ ابزارِ زندگيِ مدرن و همچنين لوازمِ غذاخوري بسيار لوكس در چنين مكانِ خيلي دور از هر شهر وآبادي سبب حيرتِ رينزفورد شد. سرِ حيواناتِ بزرگ و وحشتناكي رويِ ديوارهايِ سالن بود. سرِ حيوانات نشان مي‌داد كه ژنرال شكارچيِ بسيار بزرگي‌است. سرِ ميزِ شام، ژنرال خود را از افسرانِ ارتشِ تزار معرفي‌كرد. پس‌از انقلابِ سوسياليستي 1917، او مانند بسياري از افسرانِ تزار از روسيه گريخته و با پولِ زيادِ پس‌اندازهايش در بانك‌هايِ غربي به تفريحِ محبوبِ خود پرداخته بود. سراسرِ زندگيِ ژنرال زارف در شكار سپري شده بود. او هر جانوري را شكار كرده بود. پس از سال‌ها، شكار برايِ ژنرال بسيار ساده و در نتيجه بسيار خسته‌كننده شده بود. اين شكارچيِ بزرگ نمي‌توانسته بدونِ شكار زندگي‌كند. روزي هنگامِ دراز كشيدن، شكارِ تازه‌اي را اختراع‌كرده بود. رينزفورد در كمالِ شگفتي دريافت كه ژنرال‌زارف در آن جزيره‌يِ وحشتناك انسان‌ها را شكارمي‌كند و شكارِ انسان را شطرنجِ صحرايي مي‌نامد. ملوانان يا مانند رينزفورد دچارِ حادثه مي‌شدند و يا ژنرال با نيرويِ برق در دريا موج ايجاد مي‌كرد و كشتي‌شان درهم مي‌شكست و به جزيره مي‌آمدند. او ملوانان را آموزش مي‌داد و پس‌از آماده شدن در جنگل رها مي‌كرد و خود به دنبالشان راه مي‌افتاد تا شكارشان‌كند. او در شكار از تفنگ، تپانچه، ايوان و سگ‌هايش استفاده مي‌كرد.  ژنرال شرطي داشت كه اگر ملواني تا سه روزِ شكار نشود، برنده‌يِ‌شكار شناخته‌شده و ژنرال قول مي‌دادكه او را با قايقِ موتوري خود به كشوري بفرستد. تا آن روز هميشه خودِ ژنرال برنده مي‌شده‌است. گلايه‌يِ ژنرال از ملواناني بود كه بسيارساده مي‌گريختند و شكارِ‌آنها هيجاني ايجاد نمي‌كرد. ژنرال اعتقاد داشت كه زندگي از آنِ قدرتمندان است، وقدرتمندان مي‌توانند هنگامِ ضرورت زندگيِ انسان‌ها را هم بگيرند.

رينزفورد خود را در وضعِ دشواري دريافت. وحشتِ رينزفورد، اين شكارچيِ نامداركه تنها يك‌شب پيش‌مردم را به دو گروهِ شكارچي و شكار تقسيم مي‌كرد، هنگامي اوج‌گرفت كه ژنرال از او خواست خود را برايِ شكارشدن آماده‌كند. رينزفورد نپذيرفت و خواست كه جزيره را بسرعت ترك‌كند.  ژنرال با لبخندي روشِ انتخاب را به اوگفت. رينزفورد مي‌توانست بينِ شكارشدن در جزيره بدستِ ژنرال و كشته‌شدن به دستِ ايوان يكي را انتخاب‌كند. رينزفورد با نگاهي به ايوان، ناچارگزينه‌يِ اول را انتخاب‌كرد. ژنرال آن شب را به رينزفورد استراحت داد و خود برايِ شكارِ ملواني‌سياه به جنگل رفت. رينزفورد در اتاقي‌در‌بسته در بالايِ برجي ماند تا شايد بخوابد، اما خواب نمي‌آمد. چند بارِ كنارِ پنجره رفت، ولي چند سگِ آماده‌يِ حمله را در بيرون ديد. سپيده مي‌دميد كه رينزفورد صدايِ شليكِ ژنرال را در جايي دور شنيد و با نااميديِ تمام رويِ تختخواب درازكشيد. تا زمانِ ناهار خوابيد و برايِ خوردنِ ناهار به سالنِ غذاخوري فراخوانده شد. رينزفورد سر ميزِ ناهارآرامش نداشت. پس از خوردن، ژنرال شرط شكار را باري ديگر گفت. اگر رينزفورد سه روز مي‌گريخت و زنده مي‌ماند، برنده مي‌شد و ژنرال قول داد كه او را سالم به امريكا بفرستد. رينزفوردِ درمانده چيزي نمي‌شنيد، تنها در فكر به تاخيرانداختنِ مرگِ حتميِ خويش بود. ژنرال‌زارف توصيه‌كردكه رينزفورد گريز در جنگل را همان لحظه‌آغازكند. راه‌هايِ پيچيده‌يِ‌جنگل را به رينزفورد گفت و خواست‌كه ‌به باتلاقِ‌مرگ‌ِ با شن‌ِروان نزديك‌نشود.‌ ژنرال برايِ خوابِ نيمروزي به اتاقِ خود رفت. بدستورِ ژنرال، ايوان يك كاردِ شكار، يكدست لباس با كفش‌هايي‌كه ردپايِ اندكي برجاي مي‌گذاشت و غذايِ كافي براي سه روز به رينزفورد داد و او شطرنجِ‌صحراييِ ژنرال، و يا گريز از مرگ را آغازكرد.

رينزفورد پس‌از خارج‌شدن از قصر هراسان دويد تا فاصله‌يِ خود را از ژنرال بيشتركند. جايي از جنگل، رينزفورد با كشاندن شاخه‌يِ درختي پشت‌سرش تلاش‌كرد هرگونه ردي را از بين ببرد. شب آمد و وحشت هم با شب فرا رسيد. رينزفورد مي‌‌دانست كه ژنرال‌زارف مي‌آيد. جايي رينزفورد در يك‌مسيرِ دايره‌اي چند بار گشت تا ژنرال را گيج نمايد. آنگاه در تاريكيِ قيرگونِ شبِ جنگل، از درختي بالا رفت و با پريدن از شاخه‌يِ درختي به درختِ ديگر فاصله‌يِ تاحد زيادي را پيمود و رويِ شاخه‌يِ پهنِ درختي كهن دراز كشيد و منتظر ماند. دمي ديگر، صدايِ پايِ ژنرال را شنيد و در جا خشكيد. ژنرال بي‌اشتباه مي‌آمد. او با حس‌ِ بوياييِ تيزِ يك شكارچيِ بزرگ و يك حسِ فرابشري در تاريكي گام‌در‌جايِ‌گام رينزفورد مي‌گذاشت و جايي كه رينزفورد حركت رويِ شاخه‌ها‌يِ درختان را آغازكرده بود نگاهش را رويِ شاخه‌ها گردانده بود تا درست به درختي رسيده بود كه رينزفورد رويِ يك‌شاخه‌يِ تنومندش درازكشيده بود. رينزفورد احساس‌كرد كه ژنرال از هوشِ شكارش خوشنود است. ژنرال زيرِ شاخه‌يِ درخت ايستاده بود و نگاهش را به همان شاخه دوخته بود. اندامِ رينزفورد در زيرِ فشارِ ترسِ مرگ خرد مي‌شد. دمي خواست مانند ببري بپرد و ژنرال را از پاي درآورد، اما متوجه شد انگشتِ ژنرال رويِ ماشه‌يِ تپانچه‌اي‌آماده‌يِ شليك است.  ژنرال سيگاري روشن كرد، دود را در دهانش جمع‌كرد و به بالا فرستاد تا درست به دماغِ رينزفورد برسد. لبخندي زد و برگشت. رينزفورد از پاي‌درآمد. ژنرال مي‌توانست با شليكِ گلوله‌اي رينزفورد را بكشد، اما او را نكشته بود. رينزفورد با وحشت پي‌بردكه ژنرال با او بازي مي‌كند و او را برايِ شبي‌ديگر نگه داشته است. آنگاه صدايِ‌زنگ‌دار ژنرال را شنيد كه مي‌گفت از شكارِ آن شب خيلي لذت برده است و اينكه برايِ استراحت به قصر برمي‌گردد تا شبِ ديگر بازگردد. رينزفورد با احساسِ شكست از درخت پايين آمد و سيصديارد دور از محلِ پايين آمدن از درخت، دست به‌كار شد. تنه‌ي تنومندِ درختي تكيه داده به درختِ ديگري را از پايين با كاردش بريد و سنگينيِ آن را رويِ شاخه‌يِ بريده‌شده‌ي‌ديگري انداخت. تنه‌يِ تنومندِ درخت با كوچكترين تماسي مي‌افتاد.  دور از تله‌يِ جديد ايستاد و منتظر شد. ژنرال مي‌آمد. پايش به تله خورد. درخت با صدايِ شديد افتاد. رينزفورد شاد شد، اما دمي ديگر ژنرال را ديد كه در كناري ايستاده و شانه‌يِ راستِ خود را با دست مالش مي‌دهد. صدايِ شادِ ژنرال شنيده شدكه مي‌گفت از تله‌يِ‌آدمِ‌ماليِ ساخته شده توسط رينزفورد خوشش آمده،‌ اما خود او نيز در مالاكا شكار كرده و آن را مي شناسد. ژنرال همچنين گفت كه ‌شانه‌اش اندكي زخمي‌شده و برايِ پانسمان به قصر برمي‌گردد، اما قول هم مي‌داد كه زود برمي‌گردد.    

روز با سرعت سپري‌شد. رينزفورد تمام روز را دويد. هنگامِ غروب استراحتي كرد. شب مانند مارِ زخمي مي‌آمد. رينزفورد نيشِ پشه‌ها را حس‌كرد و دريافت‌كه به باتلاق نزديك شده‌است. برگشت. نرم بودنِ زمين فكري را به ذهنش‌آورد. در تيرگي شب با كاردِ‌شكار در زمينِ جنگل گوداليِ عميق حفركرد. سرشاخه‌هايِ نوك‌تيزي را در تهِ گودال‌كاشت و دهنه‌يِ گودال را با دقت پوشاند. در فاصله‌يِ اندكي از تله منتظرِ آمدنِ ژنرال شد. ژنرال همراهِ سگ‌هايش، با سرعت و بدونِ اشتباه پيش‌مي‌آمد.گروه به تله رسيد. صدايِ درهم ريختنِ پوششِ دهانه رينزفورد را شادكرد، اما خوشحالي تنها دمي پاييد. صدايِ ژنرال شنيده مي‌شد كه حسرت از دست دادنِ يكي از سگ‌هايش را در تله بازمي‌گفت و به رينزفورد بخاطرِ ساختنِ تله‌يِ ببرِ برمه‌اي تبريك مي‌گفت. ژنرال از رينزفورد بخاطرِ ارائه‌يِ بازيِ بسيارسرگرم‌كننده تشكركرد و برگشت تا شبِ ديگر بازگردد. رينزفورد احساس كرد كه ژنرال شكست‌ناپذير و گريز از او ناممكن‌است، پس باز به راه افتاد.

شبِ سوم با وحشتِ مرگ در راه بود. رينزفورد آخرين كار خود را انجام داد. ‌او كاردِ خود را به شاخه‌يِ پاجوشِ درختي بست و شاخه را با گياهي به تنه‌يِ درختي بست. تصورش اين بود كه با كوچكترينِ لرزش، كارد خواهدجهيد و در سينه‌يِ  ژنرال خواهد نشست. ژنرال مي‌آمد. گوش‌هايِ رينزفورد صدايِ شتابناك‌ِ سگ‌ها را شنيد. دمي ديگر، چشمانِ تيزِ رينزفورد ايوان را ديد كه دسته‌اي سگ را در بندِ قلاده و در ردپايِ  رينزفورد هدايت مي‌كند. ژنرال تمامِ ابزارِ شكارش را آورده بود. دمي دسته‌يِ پيشآيند ايستاد. رينزفورد با نااميدي ديد كه كارد ايوان را بر زمين انداخته است. ژنرال با سگ‌هايش مي‌آمد. رينزفورد جديتِ گام‌هايِ ژنرال را حس‌كرد و در آن دم درك‌‌كرد كه جانورِ‌شكاريِ رو در رويِ مرگ چه احساسي دارد. دويد. او واقعيتِ خوفناكِ مرگ را حس‌كرده بود و نااميد از مرگِ حتمي مي‌گريخت. ايستادن به معنايِ مرگِ حتمي بود، پس رينزفورد فرار كرد. به كناره‌يِ جنگل رسيد كه تا لبه‌ي دريا كشيده شده بود. بالايِ صخره‌يِ بلندي ايستاد. موج‌هايِ دريا در آن پايين به صخره‌هايي مي‌خورد كه بيش از بيست متر بلندي داشتند. رينزفورد درنگي كرد، اما صدايِ هراسيده‌ و نزديكِِ سگ‌ها او را ناچار كرد برايِ نجات از دريده شدنِ وحشتناك، خود را پايين بيندازد. هنگامي كه ژنرال به كناره‌يِ جنگل رسيد، رينزفورد را نيافت. بسيار ناراحت شد كه نتوانسته اين امريكايي را بكشد و او با حماقت خود را به كشتن داده‌است.

ژنرال زارف به قصر برگشت. غذا خورد، در اتاقِ مطالعه‌اش كتابي خواند و برايِ خوابيدن به اتاقِ خوابش رفت. چيزي ژنرال را آزار مي‌داد: شكار از دست او گريخته بود. هرچند يقين داشت شكار با پريدن خودش را كشته است، اما اين يقين  او راآرام نمي‌ساخت. شكار از دستِ اوگريخته بود. وارد اتاقِ خوابش شد. رينزفورد از پشتِ پرده بيرون آمد وگفت كه پس از پريدن به دريا زنده مانده، مسيرِ ميان‌بر صخره‌ها تا قصر را شناكنان پيموده، و زودتر از ژنرال زارف به قصر وارد شده است. ژنرال زارف اعلام كرد كه برنده‌شدنِ رينزفورد را مي‌پذيرد و قول داد كه روزِ ديگر او را به امريكا برگرداند. رينزفورد نپذيرفت و برايِ پايان دادن به كشتارِ دريانوردان،  در يورشي‌ناگهاني ژنرال‌زارف را كشت و در بسترِ نرمِ او خوابيد.

*‌‌‌‌*‌‌‌‌عناصرِ داستان‌‌‌‌*‌‌‌‌*

2- چينش(setting): چينش به مكان و زمان داستان اشاره دارد. رويدادهايِ داستان بايد در مكان و زماني مشخص اتفاق بيفتند تا داستان به واقعيتِ زندگي شبيه باشد و واقع‌نماييِ‌داستان، و درنتيجه باوركردني‌بودنِ‌آن، بيشتر شود. مكان و زمان تعيين‌كننده‌يِ شكلِ رويدادها هستند. داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار تنها در جزيره‌اي ممكن‌است كه دور از هر كشوري باشد. تيرگيِ شب نيز بر غيرمنتظره‌بودنِ رويدادها، خطرناكي و هيجانِ شكارِ انسان مي‌افزايد.

  3- پيرنگ (يا طرح داستان) و كشمكشPlot & Conflict                           

پيرنگ به تواليِ رويدادهايِ يك داستان گفته مي‌شود. به سخنِ ديگر، پيرنگ سلسله رويدادهايي است كه پياپي در داستان شكل مي‌گيرند تا ساختارِ داستان كامل شود.  پيرنگ در داستان‌هايِ‌سنتي برآيندِكشمكش و درگيري بين نيروهايِ متضاد است.

پيرنگ[1] اغلب شاملِ زمينه‌يِِ‌مكاني و زماني، شخصيت‌ها، كشمكش، گسترشِ كشمكش، نقطه‌يِ اوج، و پايان است. در آغازِ داستان مكان، زمان و فضا طرح مي‌شود. با معرفيِ شخصيت‌ها، كشمكش آغاز مي‌شود. انگيزه‌ها و نيروهايِ موجود در هر شخصيت آشكار مي‌شود. ا‌ختلاف ژرف‌تر مي‌شود و شخصيت‌ها با عمل و رفتارِ خود زندگيِ داستانيِ‌خود را مي‌سازند. هيجان بيشتر مي‌شود و نقطه‌يِ اوج پيش مي‌آيد. سرگذشتِ شخصيت‌هايِ ديگرداستان در بخشِ پاياني آشكار مي‌شود.

كشمكش مهمترين عاملِ گسترشِ پيرنگ است. كشمكش در داستان ممكن است بين دو شخصيت، يا بين يك شخصيت و محيط، و يا بينِ شخصيتي با خودش باشد. محيط ممكن است طبيعت، جامعه‌ي‌ِ بشري، تقدير (fate) و يا جبرِ علمي (determinism) باشد.

در داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار انواعِ كشمكش بكار رفته است. كشمكش رينزفورد با زارف نمونه‌يِ كشمكش دو شخصيتِ انساني است. تلاشِ رينزفورد برايِ رسيدن به ساحل، كشمكشِ شخصيت با محيط است. تلاشِ رينزفورد برايِ غلبه بر ترسش هنگامِ گريز نمونه‌ي كشمكشِ شخصيتي با خودش است. اين سه‌نوع كشمكش ممكن‌است به يكي از چهارشكلِ فيزيكي، فكري، عاطفي يا اخلاقي باشد. در داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار  رينزفورد با ژنرال‌زارف كشمكش‌هايِ گوناگوني دارد. تعقيب و گريزِ دو شخصيت در جريانِ شكار نوعي بازيِ فكري است. تقابلِ رينزفورد با ويتني در آغازِ داستان و با ژنرال‌زارف در سرِ ميزِ شام درباره‌يِ شكارِ انسان كشمكشِ فكري است.

تلاشِ رينزفورد در مقابله با ترسِ خودش، كشمكشي عاطفي است. كشمكشِ اخلاقي در ديدگاهِ رينزفورد و ژنرال‌زارف نسبت به شكارِ انسان آشكار مي شود. رينزفورد شكارِ موردِ علاقه‌يِ زارف را نوعي جنايت حساب مي كند، در حاليكه ژنرال تصورِ رينزفورد را افكارِ رمانتيك درباره‌يِ‌ارزشِ زندگيِ انسان مي‌پندارد.

كشمكش در داستان يك نوع دوگانگي در هستيِ‌داستان ايجاد مي‌كند. اين دوگانگي با گمانِ اخلاقيِ انسان‌ها در زندگيِ روزمره سازگار است. درباره‌يِ موضوعِ دوگانه مي‌توان به سادگي قضاوت كرد. يكي از دو طرفِ اين دوگانه منفي و ديگري مثبت پنداشته مي‌شود. برخوردِ اجزايِ تشكيل‌دهنده‌يِ دوگانگي، نتيجه‌يِ داستان را مي‌سازد. در پايان ممكن است يكي از دوطرف پيروز و ديگري نابود بشود. در داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار،  رينزفورد بر ژنرال زارف پيروز مي‌شود. در تعدادي از داستان‌ها ممكن است هر دو طرف از بين بروند و ديگري با آگاهيِ نويني سربرآورد. در تراژدي‌هايِ يونانِ‌باستان و نيز در هملت تمامِ شخصيت‌هايِ اصلي از بين مي‌روند و فردِ ديگري حاكم مي‌شود.

كشمكش در داستان باعثِ ايجادِ تعليق (suspense) مي‌شود. تعليق حالتي است كه خواننده را به خواندن ترغيب مي‌كند تا دريابد در ادامه چه اتفاقي روي خواهد داد. هنگامي كه شخصيتي دوست‌داشتني باشد، تعليق شديدتر است، زيرا خواننده نگرانِ او مي‌شود و مايل است بداند كارِ او چه سرانجامي خواهد داشت.

تعليق از طريقِ دو عاملِ مخمصه (dilemma) و راز (mystery) به‌وجود مي‌آيد. مخمصه وضعيتي است كه در آن شخصيت بايد بينِ دو گزينه‌يِ نامطلوب يكي را انتخاب كند. در داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار  رينزفورد يا بايد شكارشدن را بپذيرد و يا بدستِ ايوان كشته شود. در پايانِ داستان و در لبه‌يِ پرتگاه، رينزفورد يا بايد بايستد و به وسيله‌يِ سگ‌ها دريده شود يا بايد خود را به دريا بيندازد كه امكانِ مرگش خيلي زياد است.

 راز (يا ناشناختگي) معرفيِ حوادثي است كه خواننده را به فكر وامي‌دارد. ترسِ تمامِ دريانوردان از جزيره‌يِ تله‌كشتي، ديده‌نشدنِ جزيره در شب، شنيدنِ صدايِ شليكِ گلوله از جزيره، يافتنِ قصريِ‌پرشكوه در جزيره‌اي دورافتاده، ديدنِ ايوانِ غول‌پيكر و وحشي همراهِ  ژنرالِ بسيارمتمدن و خوش‌سخن نمونه‌هايي از رازي است كه در داستان خواننده را در پيِ كشفِ ماهيتِ آن‌ها به خواندن وادار مي‌كند.  ‌         

4 - شخصيت‌ها(Characters)    و شخصيت‌پردازي   (Characterization)

اشخاصِ داستان را شخصيت مي‌نامند. شخصيت‌ها دارايِ اهميتِ گوناگوني در داستان هستند. ممكن است يك يا دو شخصيت در داستان بسيار مهم باشند، رويدادهايِ داستان با شركتِ فعالِ آنها شكل گيرد، و نامشان در سراسرِ داستان تكرار شود. شخصيتي هم شايد تنها دمي در داستان باشد و سپس ناپديد گردد. در داستانِ خطرناك‌ترين شكار، ويتني درآغازِ داستان رويِ عرشه‌يِ كشتي با رينزفورد صحبت مي‌كند و با رفتن به كابين برايِ خواب از داستان محو مي‌شود. نقشِ ويتني، آشكار كردنِ  بخشي از افكارِ رينزفورد در آغازِ داستان و نيز ايجادِ پيش‌زمينه‌يِ لازم برايِ دركِ فضايِ داستان است. رينزفورد تا پايانِ داستان حضور دارد و انرژيِ لازم برايِ گسترشِ داستان را فراهم مي‌كند. ژنرال‌زارف هم در داستان نقشِ‌كليدي دارد. ژنرال نيمي از نيرويِ پيش‌برنده‌يِ داستان است، اما ايوان به اندازه‌يِ زارف اهميت ندارد. ايوان تنها مانند ابزاري در اختيارِ ژنرال‌‍زارف است. در بخشِ‌،آغازينِ داستان، از ‌شخصي به نامِ ناخدا نيلسن صحبت مي‌شود. او در داستان حضور ندارد، پس شخصيتِ داستان هم شمرده نمي‌شود. از نامِ او برايِ ايجادِ فضايِ ترسناكِ جزيره استفاده مي‌شود. با توجه به نقشي‌كه شخصيت‌ها در داستان دارند،‌آن‌ها را نامگذاري مي‌كنند.

1-  شخصيت‌هايِ اصلي(major characters): شخصيت‌هايي هستند كه رويدادِ محوريِ داستان با شركتِ‌آن‌ها ساخته مي‌شود. رينزفورد و ژنرال زارف شخصيت‌هايِ اصلي هستند. رينزفورد، قهرمانِ‌داستان (protagonist) و ژنرال‌زارف ضدقهرمان (antagonist) ‌است.   

2-  شخصيت‌هايِ‌ فرعي (minor characters):‌ شخصيت‌هايي هستند كه برايِ گسترشِ داستان به شخصيت‌هايِ اصلي كمك مي‌كنند. ويتني و ايوان شخصيت‌هايِ فرعي هستند. اهميتِ شخصيت‌هايِ‌فرعي در باوركردني‌ساختنِ رويدادهايِ داستان است. رويدادهايِ داستان بايد باوركردني (plausible, plausibility) باشند. باوركردني بودن داستان بستگي به روابطِ علت- معلوليِ رويدادها، زندگي‌ماننديِ رويدادها و فضايِ داستان دارد. در يك جامعه‌يِ‌انساني اغلب گروهِ بزرگي از افراد در يك مكان گرد مي‌آيند. همچنين شخصيت هايِ‌اصلي به كمكِ شخصيت‌هايِ‌فرعي نياز دارند. 

شخصيت‌هايِ پويا (dynamic characters) و شخصيت‌هايِ ايستا (static characters):

شخصيت‌ها در داستان ممكن است تغيير بيابند. اين تغيير اغلب در ديدگاهِ آن‌ها رويِ ميدهد. ديدگاهِ رينزفورد نسبت به جانورِ‌شكاري عوض مي‌شود. رينزفورد در آغازِ داستانِ توجهي به درك و احساساتِ جانورِ شكاري ندارد، اما هنگامي كه خود در موقعيتِ جانورِ شكاري‌قرار گرفته، درمي‌يابد كه حيوانِ گرفتارشده درتنگنا چه احساسي دارد.  تغيير بيشتر در رفتار، كردار، گفتار و يا نگرشِ شخصيتِ قهرمان روي مي دهد. شخصيت‌هايِ پويا پيچيده هستند و توصيفِ شخصيتِ‌آن‌ها دشوار است.  شخصيت‌هاي‌ِايستا دچارِ تغيير نمي‌شوند. اين شخصيت‌ها بيشتر يك‌وجهي هستند و رفتارِ‌آنها قابلِ پيش‌بيني است. ژنرال زارف شخصيتي ايستا دارد. تصورِ ژنرال از قدرتِ خود تا آخرِ داستان ثابت است. ژنرال در تمامِ‌گستره‌يِ داستان خود را قويترين انسان مي‌پندارد.

اي. ام. فورستر (E.M. Forster) در كتابِ عناصرِ داستان شخصيت‌هايِ داستاني را به چند‌بعدي (round characters) و يك‌بعدي (flat characters) تقسيم‌كرده است. شخصيتهايِ چندبعدي دارايِ ويژگي‌هايِ بيشمار و پيچيده‌اي هستند، اما شخصيت‌هايِ يك‌بعدي يك وجهي هستند و با چند جمله مي‌توان آن‌ها را توصيف كرد. ايوان شخصيتي يك‌بعدي است، اما رينزفورد و ژنرال زارف شخصيت‌هايِ چندبعدي هستند.

 شخصيت‌پردازي به دو روشِ مستقيم و غيرِ مستقيم انجام مي‌شود. در روشِ مستقيم، نويسنده جزيياتِ ظاهريِ شخصيتي را توضيح مي دهد. نويسنده خود و يا از ديد شخصيتِ ديگري قد، رنگِ مو، اندازه‌يِ هيكل، شكلِ راه رفتن و حتا روشِ حرف زدنِ شخصيتي را شرح مي‌دهد:

از ذهنِ رينزفورد چنين‌گذشت كه ژنرال مردي‌است خوش‌سيما، حالتي اصيل و غيرعادي در سيمايِ ژنرال وجود دارد. مردي بلند قامت، كه ميانسالي را پشتِ سر گذاشته، زيرا موهايش سفيدِ سفيد است، اما ابروهايِ پرپشت و سبيلِ نوك تيزِ نظامي‌اش سياه همچون شبي هستند كه رينزفورد از آن بدرآمده است. چشمانش نيز، سياه و بسيار درخشان است. استخوان‌هايِ شقيقه‌هايش برآمده و بينيِ تيزي دارد و چهره‌يِ تيره‌اش، سيما‌يِ مردي است كه به دستور دادن عادت دارد.

با اين توصيف، مي‌توان ژنرال را در خيال تجسم‌كرد. ايوان هم به روشِ مستقيم شخصيت‌پردازي شده‌است. ايوان قزاقي غول‌پيكر است. صورتش با ريشي بسياربلند پوشيده شده‌است. كر و لال است. مغزش هم به بزرگيِ اندامش كوچك است. اينگونه شخصيت پردازي باعثِ ماندگاريِ كوتاه‌مدتِ ظاهرِ شخصيت در ذهنِ خواننده مي‌شود.

شخصيت پردازيِ رينزفورد غيرمستقيم است. او از طريقِ‌ گفتار و كردارش معرفي مي‌شود. نمي‌توان تصوري از ظاهرِ رينزفورد را در ذهن مجسم كرد. او امريكايي است، شكارچيِ بزرگي است  و كتابي درباره‌يِ شكار نوشته است. چابكي، موقعيت‌شناسي، و تواناييِ رينزفورد در سازگاري و غلبه‌برمحيط در شناكردن، ساختنِ تله‌هايِ پيچيده و گريزش از تنگناهايِ گوناگون شناخته مي‌شود. شخصيت‌پردازيِ غيرمستقيم هنرمندانه‌تر است و باعثِ ماندگاريِ الگوهايِ رفتاريِ شخصيت در ذهنِ خواننده مي‌شود.

5 -  سبكِ داستان (Style)  

سبك به روشِ بيانگريِ داستان گفته مي‌شود و شاملِ « انتخابِ واژگان، كاربردِ ساختارِ جمله، استفاده از زبانِ مستقيم يا استعاري برايِ بيان» است.

واژگان ممكن‌است از زبانِ روزمره انتخاب ‌شوند. واژگانِ زبانِ روزمره اغلب تك‌معنايي و نشانگرِ‌آواييِ پديده‌هايِ فيزيكي هستند. دلالت‌هايِ فيزيكي، اشاره‌يِ يك واژه به يك شخص يا يك جسم مي‌باشد.  دلالت‌هايِ فيزيكيِ واژگان به شكلِ قراردادي ميانِ‌گويشورانِ يك زبان مشترك و شناخته‌شده است. استفاده از اين واژگان، سبكِ بيانگريِ داستان را ساده مي‌كند.

واژگان ممكن است از گنجينه‌يِ ادبياتِ يك زبان انتخاب شوند. اين واژگان اغلب دارايِ دلالت‌هايِ ساختگي و قراردادي هستند. ‌دلالت‌هايِ ساختگي را متن‌هاي ادبي در گذرگاهِ زمان‌ ساخته‌اند. واژه‌يِ‌ 'گلِ نرگس' از نظرِ دلالتِ‌فيزيكي به گلي اشاره دارد كه گلبرگ‌هايِ زرد دارد وگلِ‌آن اغلب سرخميده است. دلالتِ ساختگيِ 'گلِ نرگس' چشمِ‌خمار و  خودشيفتگي است. اين دلالت در اساطيرِ يونان ساخته شده‌است و در گنجينه‌يِ ادبياتِ جهان جاگرفته و شناخته‌شده است. خاستگاه‌ِ دلالت‌هايِ ساختگيِ واژگان، متن‌هايِ پايدارِ ادبيات، تاريخ، دين و علومِ تجربي مي‌باشد. استفاده از اين واژگان باعثِ  پيدايشِ ابهام و پيچيدگي در بيانگري داستان مي‌شود و سبكِ داستان پيچيده مي‌شود.

ساختارِ جملات نيز ممكن است ساده(simple)، مركب(compound)، پيچيده(complex)، و مركبِ‌پيچيده(compound complex) باشد. جمله‌هايِ ساده و مركب ممكن است به پيدايشِ سبكِ ساده و جمله‌هايِ پيچيده و مركبِ‌پيچيده به پيدايشِ سبكِ پيچيده در داستان كمك نمايند. ارنست‌همينگوي بزرگترين نماينده‌يِ سبكِ ساده در داستان و دي. اچ. لارنس يكي از نمايندگانِ سبكِ پيچيده در داستان‌نويسي مي‌باشند.

بيانِ مستقيم يا غيرمستقيمِ داستان بستگي به نگرشِ هستي‌شناختيِ نويسنده دارد. نويسندگانِ رئاليست اغلب به شكلِ مستقيم داستانِ خود را بيان مي‌كنند. هدفِ رئاليسم، تغيير جامعه و اصلاحِ روابطِ اجتماعي است. چنين هدفي نويسنده را به بيانِ مستقيم و آشكارِ زندگي در متن ناچار مي‌كند. نويسندگانِ انديويدئوآليست (فردگرا) بيانِ پيچيده را روشِ بيانگريِ سخنِ داستانِ خويش مي سازند. در داستان‌هايِ اين نويسندگان (مانند جيمزجويس)، پيچيدگيِ ذهنِ خودآگاه و ناخودآگاهِ يك فرد موضوعِ متن است. پس روشِ بيان هم غيرمستقيم، استعاري و با استفاده از تصاويرِ تمثيلي و اساطيري مي باشد.

سبكِ داستان را موضوعِ داستان و روشِ نگريستنِ نويسنده به موضوع تعيين مي‌كند.  موضوعِ داستانِ خطرناكترين‌شكار  'شكارِ انسان'  است. شگفت‌انگيزبودنِ موضوع باعث شده سبكِ داستان هم پيچيده باشد. اين پيچيدگي از طريقِ كاربردِ فعل‌ها در دقيق‌ترين تعريفِ‌خود، استفاده از آرايه‌ها و واژگانِ ويژه‌يِ متونِ ادبي، كاركردِ فراوانِ آيروني (irony با تعريفِ پيشآمدِ رويدادهايِ خلافِ انتظار)، توصيفِ دقيقِ جزئياتِ مكان و زمان و نامِ معنادارِ شخصيت‌ها ايجاد مي‌شود.

آيروني در داستان موج مي‌زند. رينزفورد يك شكارچيِ نامدار است. اوكتابي درباره‌يِ شكار ببرهايِ تاميل نوشته‌است. اين شكارچيِ بزرگ ناچار مي‌شود در نقشِ جانوري شكاري در داستان عمل‌كند. آيرونيِ ديگر از ناسازگاريِ عمارتِ رفيعِ ژنرال، برج‌هايِ بلند، لوازمِ لوكسِ داخلِ‌عمارت، همچنين زبانِ فرهيخته و نجيبانه و ظاهرِ اشرافيِ ژنرال با عملِ وحشيانه‌يِ او ايجاد مي‌شود. ژنرال تمامِ وسايلِ لازم برايِ كشتنِ رينزفورد را دارد، اما به طورِآيرونيك بدستِ رينزفورد كشته مي‌شود. اين موارد باعث مي‌شود عنوانِ داستان هم دومعنايي جلوه كند. شكاري كه ژنرال انجام مي‌دهد، براستي خطرناكتـرين شكار است. از سويِ ديگر، در پايانِ داستان رينزفورد در نقشِ جانورِ شكاري، خطرناكترين شكار مي‌شود و ژنرال را مي‌كشد. چنين كاربردِ فراوانِ آيروني در داستان به دوگانگيِ معنا منجر مي‌شود.

هستيِ هر داستان از مجموعِ عناصرِ سازنده‌اش (واژگان، ساختارِجملات، آرايه‌هايِ‌ادبي، و جهانِ‌داستان) شكل مي‌گيرد. سبك داستان بستگي به چگونگيِ كاربردِ زبان دارد. زبان نيزگنجينه‌يِ فرهنگي است‌كه در گذرِ زمان با آن زبان بيان شده است. پس بيانِ نوعِ سبك كاري دشوار است. سبك ممكن است به صورت‌هايِ سبكِ عاميانه، سبكِ شاعرانه، سبكِ گزارشي،  سبكِ فلسفي، سبكِ كمدي، سبكِ آموزشي باشد.

6- زاويه‌ديد   (point of view)

داستان را كسي روايت مي‌كند. به سخني‌ديگر، داستان از زاويه‌ديدِ شخصي روايت مي‌شود. زاويه‌ديد رابطه‌يِ راويِ داستان با داستان را مشخص مي‌كند. زاويه ديد مي‌تواند سه گونه باشد.

 الف – زاويه ديد اول شخص                                       (First person point of view)

 ب – زاويه ديدِ سوم شخص:                                      (Third person point of view)

                   – سوم‌شخصِ دانايِ‌كل                         (Omniscient point of view)

                   – سوم‌شخصِ محدود                              (Restricted third person)

 ج- زاويه ديدِ نمايشي (عيني)                       (Objective or dramatic point of view)

داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار از زاويه‌ديدِ سوم‌شخصِ دانايِ‌كل روايت مي‌شود. راوي در خارج از داستان است و آگاهيِ خداگونه‌اي از مكان، رويدادها و شخصيت‌ها دارد. راوي هم عملِ‌شخصيت‌ها را روايت مي‌كند و هم افكار و عواطفِ درونيِ‌آن‌ها را گزارش مي‌كند. زاويه‌ديدِ دانايِ‌كل به راويِ داستان امكان مي‌دهد تا با آزادي صحنه‌ها را عوض‌كند. او در تاريكيِ شب رينزفورد را تا ‌جايي مي‌برد و همزمان ژنرال زارف را در پيِ ردپايِ او راهنمايي مي‌كند. راوي برايِ ايجادِ هيجان، از قياس‌هايِ فراواني استفاده مي‌كند. راوي همه جا حاضر است. در دو موقعيت، نخست گفتگويِ رينزفورد با ويتني رويِ عرشه‌يِ‌كشتي و ديگري گفتگويِ ژنرال‌زارف و رينزفورد در تالارِ غذاخوريِ ژنرال، عملِ داستاني از طريقِ گفتگو گسترش مي‌يابد. در اين گفتگوهايِ مستقيم هم،  راوي حضورِ خود را از طريقِ فعل‌هايِ با‌نگرش و جهت‌دار نشان مي‌دهد.

 7- درونمايه  (Theme)

‌درونمايه به معنايِ نهفته در كلِ داستان گفته مي‌شود. درونمايه با موضوع فرق دارد. موضوع در داستان آشكارا نوشته مي‌شود. موضوعِ داستانِ خطرناكترين‌شكار 'شكارِ‌انسان' است. درونمايه، معنايي است كه از درنگِ ژرف در موضوع وساختارِ داستان كشف مي‌شود. اگر موضوع واقعيتِ داستان باشد، درونمايه حقيقتِ آن است. واقعيت به رويدادهايِ محسوس گفته مي‌شود، حقيقت گزاره‌اي است كه از الگوهايِ تكراري در واقعيت‌هايِ داستان ساخته مي‌شود.

درونمايه با درسِ اخلاقي هم تفاوت دارد. درسِ اخلاقي ممكن است به صورتِ جمله‌اي آشكار در جايي از داستان از زبانِ شخصيتي نوشته شود. جمله‌يِ معروفِ 'از اين‌داستان نتيجه مي‌گيريم‌كه ...' يك حكمِ‌اخلاقي است. در ادبيات، اخلاق ممكن است موضوعِ داستان يا شعر باشد، اما 'صدورِ‌احكامِ اخلاقي' وظيفه‌يِ ادبيات نيست. ادبيات موقعيت‌هايِ ساختگي را گزارش مي‌كند تا حقيقتي از انسان در زيرايستايِ تمامِ واقعيت‌هايش نهفته باشد. ادبيات روشي برايِ شناختِ انسان و محيط اوست.

نوشتنِ درونمايه مهم است. در داستان ممكن است جمله يا پاراگرافي دارايِ چنان گستردگيِ‌معنايي باسد كه درونمايه به نظر برسد. در داستانِ خطرناك‌ترين‌شكار، ژنرال‌زارف جملاتي مي‌گويد كه به درونمايه شبيه هستند:

زندگي برايِ قدرتمندان است، زندگي توسطِ قدرتمندان زيسته مي‌شود و در صورتِ لزوم توسط قدرتمندان گرفته مي‌شود. افرادِ ضعيف به اين جهان‌ پرت‌شده‌اند تا خوشيِ قدرتمندان را فراهم كنند. من قدرتمند هستم. چرا بايد از اين نعمت استفاده نكنم. من ميل دارم شكار بكنم. چرا بايد شكار نكنم؟ من آشغال‌هايِ زمين را شكار مي‌كنم ملوان‌هايي از كشتي‌هايِ سرگردان، سياه‌سوخته‌ها، سياه‌ها، چيني‌ها، سفيدها، دورگه‌ها كه يك‌ اسب و يك سگِ‌شكاريِ خوب‌تربيت‌شده بيشتر از يك دوجين از اين‌ها ارزش دارد. (ص 16 از كتابِ لارنس پرين)

چنين جملاتي از زبانِ يك شخصيت ممكن است به درونمايه نزديك باشد، اما گفته‌هايِ شخصيتِ ضدقهرمان اغلب درونمايه نيست. از سويي وجودِ مفاهيمِ شناخته‌شده‌يِ تاريخي، مانند اختلافِ امريكا و شوروي در سال‌هايِ پس از پيروزيِ انقلابِ سوسياليستي 1917 در روسيه، وسوسه‌انگيز است. اين داستان را در سالِ 1924 يك امريكايي‌ نوشت. رينزفورد قهرماني امريكايي است‌كه در پايان پيروز مي‌شود. ژنرال زارفِ جنايتكار و خدمتكارِ كرولالش روس هستند. اين نگرش به شخصيت‌ها در نامگذاري هم آشكار است. هجايِ نخستِ نامِ رينزفورد (Rain) باران است كه يكي از لطيف‌ترين پديده‌هايِ طبيعت است. هجايِ نخستِ نامِ زارف (Zar) تزار و نامِ خدمتكارش ايوان است. اين دو نام با هم نامِ ايوانِ مخوف، تزارِ روسيه، را به ياد مي‌آورند. محلِ داستان هم گوشه‌يِ بسياركوچك و فراموش‌شده‌ايِ از‌امريكاست كه يك روس به اشغالِ خود درآورده‌است. ترديدي نيست كه در داستان يك نگرش مثبت به امريكا و نگرشي منفي به روسيه وجود دارد، اما درونمايه‌يِ داستان گسترده‌تر از موضوعي در خدمتِ يك نگرشِ سياسي است. نگرش‌هايِ سياسي اغلب در زمانِ كوتاهي فراموش مي‌شوند، چون حقيقت ندارند.  

روشِ نوشتنِ درونمايه هم جدي است. لارنس پرين  در كتابِ ادبيات، ساختار، صدا و معنا نوشته است كه درونمايه بايد به صورتِ جمله‌اي كامل بيان گردد. به نظرِ پرين، اگر يك ضرب‌المثل، سخنيِ‌كوتاه و يا عبارتي به شكلِ دقيق درونمايه‌يِ داستاني را بيان كند، شايسته‌يِ درونمايه نيست (ص 107).  در بيانِ درونمايه نامِ شخصيت‌هايِ داستان آورده نمي‌شود. درونمايه را مي‌توان به شكل‌هايِ گوناگون نوشت. درونمايه‌يِ داستانِ خطرناكترين‌شكار، به‌گمانِ‌من، چنين است:

نگرش و ديدگاهِ انسان نسبت به يك پديده، تابعِ جايگاهِ اجتماعيِ انسان در پايگانِ قدرت و شرايطِ محيطي‌است. انسان در شرايطِ قدرتمند بودن ممكن است قوانيني را وضع كند كه روزي خودش به وسيله‌يِ همان قوانين گرفتار شود.



[1] Plot comprises these elements: exposition, setting (time and place), characters, conflict, development of the conflict, climax, and denoument (or ending


باز منتشر شده توسط bagerihamidi در وب سایت تبیان مرکز زنجان




توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.